میلاد دخت قرآن، خواهر سلطان، بانوی ایران مبارک

ای مهربان بانو!

دستان شوقم را به سویت دراز می کنم،

تا چشمان زائرم دمی آرام بگیرند.

صبح میلاد پر نورتان است و من،

سر مست آن شالها و چراغهای سبز ضریح و حرمتان هستم.

 

ای فداکار بانو!

این روزها مردم روی آرامش ندارند،

و سوی آسایش نمی دانند.

این روزها انگار همه دلتنگ اند و دلگیر،

دلتنگ ِ غیبت و دلگیر ز تنهایی؛

انگار قرار نیست این دلتنگی و دلگیری پایان پذیرد.

 

ای دخت قرآن!

ای که حرمت، نقطه طلاقی همه دردها و درمان هاست

و درگاهت، نقطه طلاقی همه عُسرها و یُسرهاست

و آستانت، نقطه طلاقی همه زخم ها و مرهم هاست

برایمان دعا کنید تا زخم هایمان التیام بگیرد و دردهایمان
رنگ شفا.

در این صبح میلادتان برایمان دعا کنید،

تا مردم  میهن
اسلامی مان رنگ و بویی از  او  بگیرند و عجب رنگی است، رنگ خدا…

روز ملی دختران فرخنده باد

 
ای خدا
بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

عشق به فرزند و دیگر هیچ!

مشهد بودیم. صاحب خانه مان، خانم و آقایی بودند، بدون هیچ فرزندی. آقایِ خانه، تجدید فراش کرده بود اما همچنان به آرزوی دل نرسیده بود.

مریم خانم(صاحب همان خانۀ کذایی پر از سوسک) که ۴۸ سال سن داشت، همچنان امیدوار و آرزومند داشتن فرزند بود. 

مریم خانم بیش از ۸ بار به عتبات عالیات سفر کرده بود و بارها از غذای حرم خورده بود و سالها مجاور و مهمان آقا بود اما به روایت خودش همچنان شفا نگرفته بود. بارها از دلم رد شد که کمی نصیحتش کنم که دیگران مانعم شدند. آخر دیگر از سن و سالش گذشته بود و هم بیمار شوهرش بود و نه او. دیگر اینکه همیشه داشتن فرزند نعمت نیست.

مریم خانم مرغ مینایی داشت. مرغ مینایی سخنگو به قیمت صد هزار تومان. مریم خانم تمام روزها و شبهایش با مرغ مینا سخن میگفت و چون فرزند نداشته اش او را دوست می داشت:« مامان… بیا غذا بخور… بیا مینا…»

چی بگم  و از کجا بگم براتون. شوهرش یکبار مینا را  با پشه کُش کتک زد و می گفت «بچه باید ادب شود و یاد بگیرد که نوک نزند!»

ما که از آن خانه رفتیم. اما چند روز بعد که پای سخنرانی آقای نقویان نشسته بودم:«بچه همیشه نعمت نیست… عده ای انقدر پیش امام رضا دعا میکنند تا فرزندی به آنها بدهد و بعد خودشان همان فرزند را عاق میکنند… فرزند همیشه نعمت نیست، فرزندی که صالح نباشد و مایۀ عذاب و ناراحتی دنیا و آخرت پدر و مادرش باشد»

فرزندی که بخواهد پدرش را به قتل برساند، همان بهتر که نباشد…

انتها نوشت:

این ترم پنج روز در هفته و حتی جمعه ها هم کلاس دارم – – – – – و آنگاه که بدبختی به اوج میرسد!

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

…عوض شود!

وقتش رسیده حال و هوایم
عوض شود

                                   با سار ِ پشت پنجره جایم
عوض شود

 
هی کار دست
من بدهد چشم های تو

                                     هی توبه
بشکنم و خدایم عوض شود

 

با بیت های
سر زده از سمت ِ ناگهان

                                      حس می کنم که
قافیه هایم عوض شود

 
جای تمام
گریه ، غزل های ناگــــــزیر

                                       با قاه قاه ِ خنده ی بی غم
عوض شود

 
سهراب ِ
شعرهای من از دست می رود

                                  حتی اگر عقیده ی رستم
عوض شود

===========================

انتها نوشت:

چیز عجیبی است، این حذف و اضافه و من چه درگیر شده ام. ساده بگویم: فیتیله پیچ شده ام.

راه تنگ و باریک و دور دانشگاه چه ساده برسر راهم افتاده است، برای فردا. فقط به خاطر ۳ واحد. این روزها هوابس ناجوانمردانه گرم است! دلم هوای بستنی میوه ای کرده. از اونا که هر بار میرم با کلانتر میخورم  از شدت سرد بودنش،صدایم میگیرد! بچه ها رفتن طرح. طرح که نه، اردو در واقع: قم- تهران- شمال!

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

مهمان آقا (۲)

دوشنبه بعد از کلاسها، اتوبوس ها یک راست به حرم می رفتند. مسئولان با صدای بلند می گفتند :«ژتون ها تونو جا نذارید»

پارکینگ شماره ۳ پیاده شدیم. قسمت ورودی را به شدت شلوغ کردیم. تا خواستن کیفهایمان را بگردند، حسابی گرد و خاک کردیم.  هر چه شعر و صلوات از بر داشتیم رو کردیم و تمام هنرهامان را به نمایش گذاشتیم: ای شه ارض طوس سلامٌ علیک….

به صحن هدایت رفتیم. مرتباً در شلوغی دوستانم را گم کردم و مجدد پیدایشان کردم. نماز را خواندیم. کم کم به سوی سفره ها رفتیم. (دقت کن: کم کم!) نشستیم. بر سر سفره کرم و لطف آقا. در دل گفتم: «آقا اکرام را اتمام کردی» اما چقدر کوچکم من که نمیدانم اکرام آقا تمام ناشدنی است.

غذا باقالی پلو با گوشت بود. برای اولین بار در زندگانی ام سوپ خوردم. یکی از خانم های سفره کناری، مرتباً و مکرراً و ناتماماً به تمامی خُدام میگفت سوپ می خواهد. انقدر گفت و گفت تا سرسام گرفتیم. کاسه بزرررررگ سوپ را خوب بررسی کردم. با ارفاق یک ملاقه سوپ داشت. سوپ را دست به دست به خانمه دادایم و غائله خوابید. غذا زیاد بود. بقیه اش را برداشتیم که برویم. اما پای رفتنم نبود. روایتی در فکرم موج میزد:«خداوند دوست نمیدارد کسی را که سر سفره ای غذا بخورد و برای تدارک آن کاری نکند» پای رفتنم نبود. کیفم را از روی سرم رد کردم و کجکی گذاشتمش. کفشها و غذام را گوشه ای گذاشتم و مشغول شدم. سفره آقا را جمع کردم. بعضی از خانم ها سفره ها را به عنوان تبرک می بردند. خلاصه گزارش افطاری بس طولانی و زببا بود برایم.

از صحن هدایت آمدیم به صحن انقلاب. دوستم به محض دیدن گنبد گفت:« سلام امام رضا… مرسی… مرسی… خیلی باحالی آقا» جوانکی چپ چپ نگاهمان میکرد. خواستم به او بفهمانم که هر کس ادبیاتی دارد که نشد و عرصه مهیا نبود. خانم جوانی در کنجی از حرم و در کنار همسر و چشم به گنبد آلوچه آلوچه اشک می ریخت. شله زردم را به او دادم. پنیر را به پیرزنی ویلچرنشین. سیب سبزم را به خانمی میان سال. رسماً باقیمانده غذایم را هم گم کردم(تو روت نگاه نمیکنم اگه خنیده باشی. نمیدونم کی غذام رو بالا کشید! و الا من که چیزی رو گم نمیکینم) همه خانم هایی که شله زرد و سیب و پنیر را گرفته بودند با ناباوری نگاه می کردند. خواستم بگویم: خواهرم من تا کنون نیز باور نمیکنم آنچه در این یک ماه دیدم و شنیدم و حس کردم.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

مهمان آقا (۱)

در طرح ضیافت اندیشه بودیم. آغاز هفته دوم  (شنبه) بود. امتحان دو درسی را که هفته قبل خوانده بودیم را ساعتی قبل داده بودیم. امتحان به هیچ عنوان ساده نبود. چراغ های کلاس را خاموش کردیم و همه سر بر میز گذاشتیم که دمی بیاساییم.  مبصر کلاسامون پرید تو کلاس و چراغ ها رو روشن کرد و ما بنا را گذاشتیم به غُر زدن. (خسته بودیم خب! شب نخوابی امتحان را که حتماً تجربه کردی؟ اگه بگی نه، دروغ گفتی!) مبصرمان خودش را جمع و جور کرد. دوتا از آقایان خادم با آن کت های بلند و کلاه به سر به کلاس پا گذاشتند. خودم را از رو میز جمع کردم. فیلمبرداری پشت سرشان وارد شد و فیلم گرفت و هی آمد جلو تا از تعجب توام با خوشحالی مان هم فیلم بگیرد .آقای افشار هم آمد: «بچه ها خیلی ها آرزویش را داشتند. خیلی ها مجاورن و این توفیق نصیبشان نشده. برید ببینید که چه کار خوبی کرده اید که مهمان آقا شده اید.» به وضوح دست و پام می لرزید. اشک چشمام رو با گوشه روسری ام پاک کردم. همکلاسیم هم همین کار را کرد. خادم ها از دو طرف کلاس شروع کردند و کاغذهایی را بین مان پخش کردند. شب در نشریه طرح، تیتر اول این بود:

یه عمریه سر سفرۀ آقایُم           منتظر یک ژتون غذایُم

ادامه دارد…

پ ن:

آمدم و تیتر زدم «آخرین پست». اما بازهم دلم نیامد که از این پخموله بازی دست بکشم و خاطرات مشهدم و این روزهایم ناتمام بمانند. متن پست این بود:

بالاخره تصمیم گرفتم. از اینجا خواهم رفت. بزودی زود. هر آنکس که که به حقیقت دوست و همراه است، اعلام کند تا به صورت خصوصی آدرس ناکجا آباد را پس از ایجاد و ساخت را به آن گرامی دوست بدهم.

گله و شکایت ممنوع!

همه از برای رفتن آمده ایم….

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…