خانم خونه

natalieknowshow
سر و سامان زندگی تو هستی…

دختر خونه که باشی، به هر کاری که دلت خواست میرسی، تا مامان صدا بزنه و بگه: دختر گلم بیا فلان کار رو انجام بده. تموم که شد ازت تشکر میکنه و میره پی کار خودت. یا اگه خیلی دیگه بخوای خودت رو زحمت بدهی، بعضی وقتها و به ندرت و به صورت خودجوش یه لیوان رو بلند میکنی و میذاری یه وجب اون ور تر.

خانوم خونه که باشی همه چی تغییر میکنه. احساس مسئولیت تمام لحظه هات رو پر میکنه. شب خواب غذا پختن میبینی. ظهر اگه بخوابی، خواب و ظرفهای نشسته رو. همش داری لیست ملزومات تمام شده رو مینویسی. به فکر این هستی که خونه تمیز و مرتب و همه چیز سرجاش باشه. خولاصه خونه زندگی مرتب باشه. فرقی نداره شاغل باشی یا نباشی. بچه داشته باشی یا نباشی، زندگی سر و سامون دادن میخواد. هر خونه یه خانووم میخواد.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

با خشونت هرگز

سخت آشفته و غمگین بودم

 به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

 و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم…

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !


اولی کامل بود،


دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم…


سومی می لرزید…

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود…

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید…

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”

” ما نوشتیم آقا ”


بازکن دستت را…

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد…

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد…

همچنان می گریید…

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……


گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن


چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..


صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند…


خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید


سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”


گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است

درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک…

غرق اندوه و تاثرگشتم


منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….


من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم


عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد  درس زیبایی را…

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گرهی بگشایم


با خشونت هرگز…

          با خشونت هرگز…

                   با خشونت هرگز…

 

 

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

ماهی عید

pic (239)
ماهی‌ها هم آفریده خدا هستند، اذیتشون نکنیم

به نظر من خرید ماهی یعنی خیانت به ماهی. ماهی‌ای که قراره چند روز بعد بمیره رو برای چی باید بخریم؟؟ و این چند روز اخر عمری، اسیر تُنگِش کنیم؟ و توی یه شیشه فسقلی اسیرش کنیم و مدیونش باشیم؟؟

اینکه تو سنت ما نیست. من شنیدم این یه رسم چینی هستش.

اگه هم بعد از عید توی رودخونه آزاد بشن برای طبیعت ضرر دارن. به بقیه ماهی‌ها و آب‌های جاری ضرر میرنسونن. مجبور که نیستیم. خودمون رو مدیون نمی‌کنیم. ما ماهی نمی‌خریم.

 

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

هوا، هوای عیده…

pic (1148)
هوا، هوای عیـــده…

بوی عید داره میاد. تکاپو هرساله مردم، واسه دم عید به اوج خودش رسیده. همه کارهایی که توی یک سال باید انجام میشده و نشده و رو دارن تندتند انجام میدن.

ان شاالله سال ظهور را در پیش داشته باشیم. ان شاالله در سال آینده به همه آرزوهای خوبمون برسیم.

 ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

خونه رو برق انداختم اما چه فایده؟!

با خودم فکر کردم من که خونه‌ام جدیده و خونه تکونی نمی‌خواد. ولی نه، بذار یه دستی به سر و روش بکشم تا برق بیوفته. ناسلامتی دم عیده. خوبیت نداره. خولاصه دست به کار شدم. همه سوراخ سمبه های خونه رو دستمال کشیدم و حسابی برق انداختم. چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر خوشحال بودم که خونه انقـــــــــــــــــــــــــدر تمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزه.

خولاصه در رو قُلف (قفل؟)  کردم و رفتم خونه مامان اینا. وقتی رسیدم یک کم بعدش، هوای دلنشین اهواز پر از خاک و بدبختی شد. خولاصه فرداش که برگشتم خونه با یک اتفاق خاک به گوری مواجه شدم. از قضا پنجره اتاق خواب باز مونده و هر چی خاک تو اهواز بوده؛ اومده تو اتاق. یعنی تو اون لحظه فقط نزدم تو سر خودم. انقدر ناراحت شدم و غصه خوردم. بعد دوباره دست به کار شدم….

پانوشت:

ولی مثل اولش نشد.

مسئولین مربوطه واقعا ممنون از اینکه هیچ توجهی به اهواز و هوای ناجورش که پر از آلودگی و بیماریه نمی‌کنید و حتی هیچ اداره یا مدرسه را تعطیل نمیکتید. اجرکم عند الله

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…