دلم تنگه غروب کربلاته…

پارسال محرم، فکرش هم نمیکردم که شب تاسوعا، حاجت روا بشم و برات کربلا رو بگیرم. ولی قبل از اینکه محرم بیاد، ته دلم روشن بود.

امسال محرم هنوز نیومده، اما دلم روشنِ روشنه…

دلم برای شبهای هیئت تنگه. دلم برای تاریکی های مسجد و دلی که داره پرپر میزنه تنگه. دلم برای نیزه و مشک و علم تنگه. دلم برای نذری دادن تنگه. دلم برای سنچ و دمام و زنجیر تنگه. خیلی وقته که بُغض محرم، راه گلوم رو بسته. دلم برای کربلا تنگه….

 وسط سینۀ من نوشته بین الحرمین

 نصف قلبم با ابالفضل، نصف دیگه اش با حسین

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

اردوگاهی در سیبری

مسیرش قشنگ بود. خیلی با چشام بازی می کرد. خیلی دوسش داشتم. اما لامصب هواش خیلی سرد بود. برا ما که بچه جنوبیم، دمای زیر صفر توی آبان، خیلی غافلگیر کننده است. مایی که هنوز دوتا دوتا کولرگازی تو خونمون روشن بود. (البته الان دیگه رفتیم تو فاز بخاری برقی و گازی و اینا: خسته نباشیم!)

بچه چیلیک چیلیک از در و دیوار و خزنده و چرنده عکس می گرفتن. چندتاش رو به سختی آپلود کردم. (اگه باز نمیشه، بگیدااا.)

اردوگاه نزدیک تهران ولی همش احساس میکردم در مرکز سیبری قرار داریم هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. نصف چمدانم لباس برده بودم. موقعی که آنجا بودیم، چمدان خالی بود. همۀ لباسها رو تنم می کردم. انقدر تپلی می شدم، که نگو! لباسهای گشادتر رو رو میپوشیدم. بعضی وقتها نشست و برخاست که هیچ، حتی راه رفتن هم سخت می شد. بچه ها بهم میخندیدن. اما با توجه به نیمه سید بودمان، جدمان آنها را گرفت و هر کس این بنده حقیر را اذیت کرد و یا به تمسخر گرفت، سرما خورد!!

پ ن:

عکسها به ترتیب: مسیر خوابگاه- سلف / پایین تر از ۵کلاسه/  قبل از پله های کلاسها / پله های کنار سرویس های بهداشتی!!

گول قشنگی عکسها را نخورید. کلاسهامون رو قلۀ کوه بود. فقط ۱۲۰ تا پلۀ غیر مهندسی (منهای مسیرهایی که پله نداشت و شیب بود) مسیر سلف تا کلاسها بود. ما هم که همگی پیرزن بودیم، ننه! نای راه رفتن و پله و اینا نداشتیم.

اردوگاه که بودیم، خیلی دلم می خواست مث بچه های مناطق سردسیر، عقل به خرج می دادم و یه شالگردن که نه، لااقل یه روسری یا شالی یا چه میدونم حداقل مقنعه ای ضخیم تر می آوردم.

الان پیامک آمد: از داغ حسین اشک نم نم داریم/ در خانه سینه تا ابد غم داریم/ پیراهن و شال مشکی آماده کنید/ سه روز دگر تا به محرم داریم

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

اندر احوالات سقوطی کاملاً آزاد!

شب از نیمه گذشته بود. هوا خیلی سرد بود. مطمئناً چندین درجه زیر صفر. هیچ صدایی نمی آمد. باد سردی از بین درها و پنجره ها به داخل اتاق نفوذ می کرد. پتو را محکم تر به دور خود پیچیدم. دستم را از لای پتو بیرون آوردم و جزوۀ بیش از ۱۲۰ صفحه ای ام را ورق زدم. آهستۀ آهسته. نمی خواستم هم اتاقی ام بیدار شود. اتاق ما (میثاق ۱۱) ۲۸ نفری بود. پس فردا هم امتحان داشتیم. همه خواب بودند و عده ای ( چون من) تلاش می کردند بیدار باشند و جزوه شان را بخوانند. صدای جیرجیرک ها هم کم کم خاموش می شد.

زهرا که زیر چراغ خواب نشسته بود تا بهتر ببیند، آهسته پرسید:

( خواندنی دیدنی) را خواندی؟؟ خیلی سخته!

فرانک: خواندنی، دیدنی حذف شده! نمی خواد بخونیش.

دوباره مشغول خواندن شدم. مدادم از بالای تخت افتاد پایین. تختم طبقه دوم بود. حسش نبود برم پایین و بیارمش. گفتم فردا صبح برش می دارم.

دراز کشیدم تا همزمان با خواندن جزوه، بخوابم.

ناگهان…

ناگهـــــــــــــــــــــــــــــــان….

 و به یکباره…………

گرووووووووووووووووووووم… (صدایی که به اندازه ای بیش از صدای انفجار بمب اتمی هیروشیما!!)

– چی بود؟

– کی افتاد؟

فرانک: کسی از بالای تخت افتاد؟؟؟

– آره… آذر افتاد!

فرانک: از طبقه بالا؟؟!!! 

– نه… از طبقه پایین

فرانک: پس چرا اینقدر صدا داد؟

آذر: بلیط ها چرا نگ…رف…تـین؟؟

فرانک: آذر… آذر بیداری؟؟

آذر: آره، مگه نمیبینی دارم خبر می نویسم؟

بچه هایی که بیدار بودند، همه با هم چنان خندیدند که همگان بیدار شدند.

سرتان را درد نیارم. بچه ها به آذر آب دادن که بخوره. هر چی صداش زدن بیدار نشدو دست و پاش را گرفتن و گذاشتنش سر جاش.

فرداش ظهر/ بعد از نماز جماعت ظهر

فرانک: آذر دیشب بیدار شدی؟

آذر: نه… چه خبر شده بود؟؟

فرانک: دیشب یه سقوط آزاد رو تجربه کردی. از بالای تخت افتادی…

آذر: من؟؟

فرانک: یعنی جدی جدی بیدار نشدی؟

آذر: گفتم که، نه!

پ  ن:

*بلیط برگشت قصه ای پر استرس شده بود، برای بعضی بچه ها که حتی در خواب هم رهایشان نمی کرد.

*خبرنویسی هم که جز ملزومات زندگی امروز است.

*عکسی هم که میبینید. اتاق ۲۸ نفری مان است.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

اندر احوالات علی کوچولو

یه عالم عکس رو هم تلنبار کردم که بیام آپلود کنم و پست های خوشمل بذارم….اما… امان از این وقتِ پُر…

عجالتاً آمدم بگم که امروز بازم عمه شدم.

علی کوچولو به دنیا آمد. امروز داداشم آمده خونمون. صداش می زدیم: آقای پدر! اینو که میگفتیم، گل از گلش می شکفت.

امروز توی دانشگاه کنفرانس بود و همۀ کلاسها رو تعطیل کردن.  بلیط کنفرانس نفری ۷۰ هزار تومن بود. با بچه ها حساب کردیم که دیدیم، با توجه به تخصصی بودن کنفرانس فقط کیک و آبمیوه اش می مونه برامون. یه کیک و آبمیوه ۷۰ هزار تومن خیلی گرونه. از این رو در خانه نشستیم و دعا نمودیم، جهت سلامتی علی کوچولو و مادر گرامیش!!

پ ن:

۱٫ امروز مامان از بیمارستان پیامک زد: علی کوچلو بدنیا آمد.

شب به مامان گفتم که پیامکش غلط املایی داشته…. نگاهی اندر سفیه کرد و گفت: اولش نوشته بودم: علی کچلو…

۲٫علی کوچولو را هنوز ندیدم. اما خیلی دوسش دارم.

۳٫به دلیل وجود تعدد علی ها (حاج علی، علی آقا، علیرضا، عمو علی، دایی علی و …) این یکی، به علی کوچولو مشهور خواهد شد.

۴٫ تا حالا اینجا اینو ننوشته بودم: هر شب و هر لحظه که به خواب برم، خواب میبینم. حتی اگه سر کلاس چُرت بزنم هم خواب میبینم. حالا دو هفته ای میشه که همش خواب یکی از دوستان گرام رو میبینم. وقتی بیدار میشم، خنده ام میگیره. نمی دونم چرا خوابم روش کلیک کرده و کوتاه هم نمیاد!

۵و الی آخر:  ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…