۲۱بهمن های من…

image

امشب نشستم و با آقای همسر حرف زدم. برایش از ۲۱ بهمن های گذشته، گفتم. از اینکه پارسال۲۱ بهمن ما از دست خاک های اهواز فرار کردیم و راهپیمایی هفتکل بودیم و یکی دو روزی اونجا موندیم و برگشتیم.

سال قبلش اهواز بودیم و خانوادگی رفتیم راهپیمایی. خانوم کوچیک, لابلای پتو تو بغلمون بود.

سال قبل ترش, همون شبش ما متوجه شدیم که کودکی در راه داریم. و روز راهپیمایی روز بسیار خاصی بود.

سال قبل تر از اون, دقیقا شب ۲۱بهمن, آقای همسر اومد. خواستگاریم. فرداش ما رفتیم قلعه تل راه پیمایی…

الان هر چی فکر می کنم, ۲۱ بهمن سالهای قبل از اون یادم نمیاد. انگار تاریخ از جایی شروع شد که آقای همسر به زندگیم اومد و یکدفعه و با سرعت نووووووور همه چیز تغییر کرد.

امشب, در ۲۱بهمن نشستم و ماندالا کشیدم. همین .

⇜ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

دختر شیرین من

روزهام روی دور تند افتادن. تنده تند

اصلا نمی فهمم کی شب میشه, کی روز میشه. فقط با سرعت دارن می گذرن. خانم کوچیکم, دیگه اونقدرها کوچیک نیست. چقدر برام قصه میبافه, حرف میزنه. چقدر دلم قنج میره: مانی… دوتم داری؟ (مامانی… دوستم داری؟) میگم معلومه که دوستت دارم. میگه: بعلللللللهه… حالا بگو…. دوتم داری؟   من: بعللللللللله….

لطف و رحمت شیرین

برای همه ی ما پیش میاد که یه اتفاقاتی تو زندگیمون می افته که اونها رو لطف و رحمت مستقیم خدا می دونیم. یعنی وقتی اون اتفاق می افته, با تکرار و یادآوریش, جز این به هیچ چیز نمی تونیم فکر کنیم.

و البته ما هر کدوم آینده ای رو برای خودمون تصور می کنیم. الان اتفاقاتی داره می افته که در منتها الیه تصورات, هیال پردازی ها و فانتزی هام هم نمیگنجید!

یعنی هیچ وقت باورم نمی شد که چنین آینده ای داشته باشم. حالا خیلی خوشحالم از لطف خدا. از شیرینی و حلاوت این چیزهای کوچک. خدایا شکرت!

⇜ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

دختر شیرین من

خانوم کوچیک گیییییییر داده. اصلا نمیذاره  تکون بخوریم. داریم “سوزم سوزه” میخونیم. دست میزنه و موج مکزیکی میره😐
*****

شام که خوردیم, ظرفها و   سفره رو جمع کردیم و اینا. رفتم تو اشپزخونه ,میخواستم برا صبحانه مون شیر برنج درست کنم.

خانوم کوچیک اومد گفت: بغلم کن. بهش گفتم میخوام غذا درست کنم.

گفت: دوباره؟!؟؟!!😨😨😨😶😐😟

حتما فکر کرد الان دوباره غذا آماده میشه، سفره میندازیم و دوباره باید غذا بخوریم.
درحالیکه داشتم از خنده غش می کردم, گفتم: آره، دوباره. برای صبحونه.
گفت: آهااااااا…

*****

دیشب موقع خواب, بازهم مثل همیشه خانوم کوچیک لباسش رو دقیقه نود قبل از خواب, عوض کرد.  جلیقه کاموایی پوشید و خوابید.

نصف شب میبینم یکی آروووووم با انگشت میزنه به صورتم. بیدار شدم, میبینم خانوم کوچیکه, یه بلوز دستشه. میگه دکمه های جلیقه رو باز کن, میخوام این یکی رو بپوشم😐

😆😆

*****

شوهرم میخواست زباله ها رو بذاره دم در.
خانوم کوچیک بهش میگه: دم در؟؟ بللی؟ (بلدی؟)
باباش: آره. بلدم ببرم دم در.
خانوم کوچیک: حتما بللی؟؟؟
باباش: 😐😶😆😆 حتما بلدم. هر شب می برم.

*****

شوهر خاله شوهرم خیلی مرد مهربونیه. اومده بود طبقه پایین, گفته خانوم کوچیک رو بیارید ببینم.

داشتم خانوم کوچیک رو آماده میکردم که بره. بهش میگم برو پیش عمو اکبر سلام کن.(چون سلام نمیکنه و دیر صمیمی میشه)
بهم میگه: عموعبر اومده؟ للام کنم؟
میگم: آره. دست بده. سلام کن
میگه: مامانی, عمو عبر ناااااازه…. نااااازه…. ناااااااازه…..

دلم قنج میره….

⇜ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

برخورد مناسب با شبکه های اجتماعی

شبکه های اجتماعی مختلف، ویژگی های مختلف و متفاوت زیادی دارند. یکبار مطلبی می خواندم که نوشته بود، بعضی شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام افسردگی را افزایش می دهند.
یا مطلب دیگری خواندم ک نوشته بود:
آدمها نه بدبختی وبلاگهایشان و نه به خوشبختی پیج اینستاگرام هستد.

اینستاگرام یک برش واقعی—مجازی از زندگی کاربرانش است. بسیار دیدم کسانی که از عکاسی سر رشته دارند و عکس های خوبی می گیرند، مرفه بی درد خطاب می شوند.

ولی همین الان که دارم این مطلب را می نویسم، نمی دانم دقیقا در دنیای مجازی چه رفتاری مناسب است. دوست ندارم از آن دور باشم و بی اطلاع. دوست ندارم اکانت اینستاگرامم سفید و تهی باشد. بدون فالوور و من فقط فالووینگ باشم. از طرفی بازهم دوست ندارم, عکسهایی که با یک سرچ ساده در گوگل پیدا می کنم را در پیجم بگذرام. دوست دارم خالق عکسهایم باشم. اما چه کنم که قضاوت نشوم؟ تندرو و کندرو نباشم؟ تعادل رو حفظ کنم. اگر از بچه ام عکس بگذرام ، دوستانم می گویند که سرماخوردگی و مسمومیت جدید و عجیبش بخاطر این است که چشم خورده. اگر از غذاهایم عکس بگذارم، می گویند وای خوش به حالت… به ما هم بده… منم میخوام…

خب من این روزها کار خاصی نمی کنم. فقط دارم اینجا زندگی می کنم. یک زندگی روتین و ساده که می توانم از زوایای مختلفش عکسهای خوبی بگیرم و از خاطراتش مطالب خوبی در وبلاگم بنویسم. دوست دارم راهی در پیش بگیرم، برای وبلاگم و پیج اینستاگرامم، که کسی آه نکشد، قضاوتم نکند، حسادتی برانگیخته نشود. واقعا راه درست چیه؟

⇜ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…