تو رابجای…

اون روزایی که همسر اومد خواستگاریم،داشتم این کتاب رو می خوندم. جامعه شناسی گیدنز. همون روزا بود که رفت تهران و پروژه خواستگاری نصفه و نیمه موند. مادرش زنگ زد و با مامانم صحبت کرد که اجازه بدید تلفنی صحبت کنن و حرفهاشونو ادامه بدن. و شماره‌ی پسرشو داد به مامانم. همون روز که حاج خانم شماره رو می گفت،مامانم تکرار میکرد و من تو کتاب روی یه برگه چسبدار نوشتمش.

چند هفته بعد که نامزدی رو گرفته بودیم و اقای نامزد :D رفته بودن تهران، کنار شماره تلفنش نوشتم: تو رابجای…

امروز کتاب رو برداشتم تا تجدید خاطره کنم.دیدمش، یادم اومد. زیر لب گفتم:تو را بجای تمام کسانیکه دوست نمی داشته ام،دوست می دارم…

 چهار سال دلچسبناک

امسال حس عجیبی دارم،خیلی عجیب. سه روز دیگر سالگرد ازدواجمان است. چهار سال است که شادی و ناراحتی هایمان را ریختیم وسط.

شانه به شانه رفتیم و در خیابان های شهر،و کوچه های زندگی را درنوردیدیم (از لحاظ جمله بندی!!)

به عقب بر می گردم. من و آقاسید خیلی با هم زندگی کردیم. این همه،فقط چهار سال است؟ (با حساب عقدمان، بگو پنج‌سال)
باورم نمی شود. هزاران بار بزرگ تر شدم. درکنارش بالیدم. پس چرا حس کردم روزهایم تکراری هستند؟! من که هر لحظه در حال تغییر بودم. چه عجیب! چه خاص! 

و به این فکر می‌کنم که اگر بخواهم دلچسب‌ترین چیز را از میان این چند سال انتخاب کنم، حتما انتخابم همان حضور دلچسبش است. شیرین و لذیذ. (مثل پای  آناناس‌هایی که برایم می‌خرد. همانقدر دلچسب. همانقدر شیرین.‌همانقدر لذیذ !!)
دلم می خواهد در این پست عی بنویسم و بنویسم. انگار فوران دلم خالی می شود. اصلاً چرا امشب دلم قل قل می کند؟! شاید چون به این فکر می کنم که این زندگی خیلی بالا و پایین داشت.  و قلب ما خیلی تپید. (دقت کن: خیلی!) 

و حالا چند روزیست برای شرکت در مسابقه ای ثبت نام کردیم و منتظر نتیجه‌ی مصاحبه ایم. و اگر قبول شویم، این یکی از نقاط اوج خواهد بود. یکی از نقاط اوج…
بازم بگم. حس عجیبی دارم. بذار برات تعریف کنم. میدونم حسم شبیه چیه؟!شبیه کسیکه رفته تو دستشویی و یواشکی پیپ کشیده.برای اولین بار. گلوش تلخ شده و حالش سرجا اومده…

حاشیه‌های آرزوانه

مقدمه: در چندتا مهمانی، برای اینکه حوصله مون سر نره، اسم فامیل بازی کردیم. دخترخاله‌ی همسر اسم هر حیوانی که‌ نوشته بود، برای اشیا همان خیوان را مینوشت پلاستیکی. مثلا روباه پلاستیکی. کلاغ پلاستیکی. نهنگ پلاستیکی و … . سر یه سرش می‌گذاشتیم و می‌گفتیم: هر چی بود یه پ بذار کنارش و تمام. برای اشیا اصلاً فکر نکن.

image

امشب نشسته بودیم و تلویزیون می‌دیدیم. فیلم دوئل. با کیفیت اچ دی. بسیار متفاوت بود.

خیلی بی مقدمه به آقای همسر گفتم: راستی اسم وبلاگم را عوض کردم.
همسر بدون اینکه تعجب کند، یا سرش را بیاورد بالا و نگاهم کند، گفت: حالا چی گذاشتی؟
گفتم: آرزوانه
گفت: تو هم مثل دخترخالم شدی که همه حیوانها رو پلاستیکی می‌نوشت! هر چی خواستی بسازی یه -انه بذار کنارش و‌تمام!… نرگسانه، زندگانه، همسرانه، مادرانه، خواهرانه [دسته بندی وبلاگم]…

همچنان سرش پایین بود.

ندید که یک متر کش آمدم :|

مردها کیستند؟ چیستند؟

image

مردها موجودات عجیبی هستند. خیلی عجیب… از جنس سنگ‌اند، اما مهربان. کوه‌اند، اما لطیف. حضورشان امنیت‌بخش‌ترین حس دنیا رو تزریق می‌کند.

همسر ‌خانه نبود. حس عدم امنیت تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. فکر می‌کردم، حالا اگه خونه بود، مگه چکار می‌کرد؟! خب انقدر خسته بود که دیگه نمی‌کشید و‌ تا حالا بیهوش شده بود.‌ مگه چکار می‌کنه برات؟!
بعد خودم جواب می‌دادم: حضورش عین امنیته. فقط باشه، خواب باشه…

چقدر خوبه که به راااااااااحتی, تکیه می‌کنم به مهربان‌ترین کوه دنیا. به سیدمَهدیِ جان…

پانوشت: اگر بهش نگم وبلاگمو بخون، شاید چند ماه دیگه بیاد بخونه. اما بهش میگم، که بیاد ببینه، وقتی که خونه نیست، انگار هیچی نیست…

image

ازدواج که کردم، خیلی از دوستام ازم می‌پرسیدن:مجردی بهتره یا متأهلی؟!…  دوران عقد بهتره یا بعد از عروسی؟!… چیه ازدواج و متأهلی خوبه؟!… چی باعث میشه به ریسکش (؟!) و مسئولیتش بیارزه؟!

جواب من این بود: ازدواج با صد امتیاز و سه چراغ سبز بهتر از مجردیه! چون آدم از زندگی کردن لذت می‌بره. و شب و روز موج مثبت دریافت میکنه. به نظر من بهترین مزیت ازدواج (مخصوصاً برای خانم‌ها) اینه که یکی میاد تو زندگیشون که با تمام وجود می‌تونن بهش تکیه کنن. و تا روزی که زنده هستن این حمایتِ همه جانبه‌ی روحی، عاطفی، مالی، معنوی، اجتماعی و … وجود داره. و جالبتر اینه که مردها از اینکه تکیه‌گاه واقع بشن لذت می‌برن.