تخم شربتی

مشهد که بودیم، دو روز قبل از برگشتمون رفتم تخم شربتی خریدم.
نصف یه فنجان تخم شربتی خیسوندم. دیدم عه! فنجون پر شد! نصفشو ریختم تو لیوان و اب ریختم روش! بعد چند دقیقه دیدم لیوان بصورت فول! پر از تخم شربتی شد!!
زعفرون نداشتیم.

تا زعفرون خریدیم اونا که تو فنجان بودن، سفت و خشک شدن. و اونا که لیوان بودن مثل پاستیل سفت!😐
هی گفتم چرا انقدر زیاد خیسوندم و هی میخواستیم زعفرون بخریم. 
یدفعه بلیط برگشت گرفتیم!!!!!

همه شو ریختم تو سطل زباله و اومدم اهواز😂😂😂
فکر کردم مثل خاکشیر یه کم حجمش بیشتر میشه
نمیدونستم رادیواکتیو نهفته داره😐
این  افزایش حجم اصلا طبیعی نیست!

فکر کنم هورمون تزریق کردن😂

یعنی میشه؟


چند روز پیش تو گروه تلگرامی‌مون، دوستام درباره تصمیم جدید یه فرد سومی حرف زدن. خیلی برام جالب بود. براش آرزوی موفقیت کردم و تو دلم گفتم خوش به حالش که تونست این تصمیم رو بگیره و‌موفق شد.
سه چهار روز بعدش،خودم در آستانه همون تصمیم قرار گرفتم. از طرفی حس می‌کردم امام رضا حاجت‌روام کرده و بحران موجود قراره تموم‌ بشه. و از طرفی حس می‌کردم با قانون‌جذب، جذبش کردم. از طرف دیگه اینکه هیچی قطعی نیست و ممکنه مثل دفعات قبل جور نشه و ممکنه در حد یه آرزو باقی بمونه تا همیشه. و همچنان امید و ترس و انتظار ادامه داره.
ان شاالله که بهترین ها برامون رقم بخوره
پ ن: یعنی متن انقدر گنگ نوشته شده که اگه یکی ندونه و بخونه،فکر میکنه مجردم، خواستگار دارم و تازه میخوام جواب مثبت بهش بدهم😃

دختر شیرین من 

از اسفند ۱۳۹۴ تا خرداد۱۳۹۶

نرگس و باباش رفتن بازار، تا باباش ماشین رو بیاره داخل، نرگس اومد دم در حیاط ما، و محکممممممم در میزد و داد میزد: مامااااان… باز کن‌. منم آیفونم رو زدم و خودش اومد بالا. باباش که اومد انقدررررررر ذوق کرد. به باباش گفت: من درو باز کردم!

یعنی خودشو میگفت!

+++++++++
نرگسسادات  میگه میخوام ظرف بشورم. ظرف شویی رو براش اماده میکنم که بیاد. بهش میگم برو  سی دی هایی که ریختی رو جمع کن تا بهت اجازه بدهم که بیای روی صندلی. 

میگه: نمیتونم..‌‌ من اوچولوعم (کوچولوام)!!!!!

++++++++
نرگسسادات الان اومده میگه: مامانیییییی…. اگه لولولات (شکلات) بدی، نمیدی!

منظورش اینه که در هر صورت شکلات بده!!
+++++++++++

به نرگس گفتم کمرم درد میکنه.‌ اومد تو بغلم و نازم میکنه: مامانی، نانازی، اوشلم (خوشکلم)
+++++++++

دنگ جدید نرگسسادات :

صورتمو بگیر تا بخوابم!
منم دستمو میذارم روی صورتش و‌میخوابه😐

++++++++++
نرگسسادات معمولا بعد از نماز صبح، میاد روی تخت و کنارم میخوابه. بعضی وقتها تا میخواد بلند شه و بیاد، شلوارش رو عوض میکنه.

امروز بیدار شدم، میبینم جوراب شلواری ضخیم پوشیده و خوابه کنارم😐
یعنی کی عوضش کرد؟

چطور تنهایی و بدون کمک پوشیدش؟

+++++++++
نرگسسادات داره تو شیشه شیر، یر میخوره. شیر سرشیرداره انگار. هی سوراخش پر میشه. 
یعنی هی شیشه رو پرت میکنه، باز میشه. یک کم میخوره و بازم سوراخ پر میشه😐
صدبارم من درستش کردم.
++++++++++

امروز همسر از سرکار که اومد،  پای آناناس آورد. نرگسسادات از توی پنجره باباش رو دید، کلی ذوق کرد و جیغ میزد: کییییک…. کیککککک…
باباش اومد بالا.‌چون وقت ناهار بود، نمیخواست بهش بده که ناهارش رو بخوره. اما نرگس به حدی گریه کرد که تسلیم شدیم. جعبه رو گرفتیم جلوش اما بر نمیداشت. ما:😐😐
یعنی بازهم واقعا نمی فهمیدیم چی میخواد و برا چی گریه و زاری میکنه؟!
بعدش دیدم وسط گریه هاش هی به سفره هفت سین اشاره میکنه.
منظورش این بود: جعبه شیرینی رو بذارید روی میز، این شمعها رو روشن کنید که من تولد تولد بخونم و شمعها رو فوت کنم! چون بابا کیک تولد خریده!!!!

یعنی وقتی شمع رو روشن کردیم و نرگس خندید و دست میزد، ما حس کردیم چیز خیلی مهمی رو‌ کشف کردیم….
+++++++

امشب رفتیم بیرون.‌ترگس عقب نشسته بود. خیلی باد میخورد تو صورتش. به باباش میگفت: آقای موسوی، شیشه رو ببر بالا. باد میاد!!!!
اصلا من فکر نمیکردم که بدونه فامیلیه باباش چیه
++++++++++

نرگسسادات یعنییییییی میخواد بخوابه. هی تکون میخوره. نمی دونه چطور بخوابه. بالشتشم عوض کرد اما دلپذیرش واقع نشد. الان داره تقلا می کنه که روی گردن من بخوابه( من دراز نکشیدم، نشسته هستم). در این راستا کمکش نکردم. هی از تو گردنم ، سُر میخوره و میاد پایین! 

++++++++++

و بازهم نمیتونه بخوابه. هی جیغ میزنه….

نرگس دستش به کلید برق و …. نمیرسه. جدیدا کوسن مبلها رو میذاره زیر پاش و به همه چی دسترسی داره. 
چند روز پیش دراز کشیده بودم. دیدم صداش نمیاد.‌بلند شدم، دیدم کفشاش رو پوشیده، در هال رو باز کرده. تو راه پله نشسته😐

++++++++++
امروز برای محمد، یوم القاطی بود. قاط زده بود اساسی…. دیوانه ی درونش زنده شده بود. می اومد پیشمون، میگفت من اینو‌خراب. میکنم، دعوام کنید.

ما:😐😐😐
میزهای بابام اینا شیشه ایه. خب تحمل وزن محمد رو نداره. قشنگ میاد میشینه روی میز، نگاهمون میکنه، ببینه ما چی میگیم.
بهش گفتم: یعنی خوشت میاد دعوات کنم؟ خو بلند شو… میشکنه! 
تا گفتم، رفت روی مبل نشست😐😐😘
باباش داشت راه می رفت.‌با عصا. میرفت تو دست و پای باباش.‌میگفت: میخوام بخوری زمین، بعد با عصات منو بزنی!
مامانم سبزی خشک کرده و هنوز توی سینی بزرررررگ هستن. گذاشته بود توی اتاق من.

#نرگسسادات نمی رفت داخل اتاق. بهش میگم برو.‌میگه: از اون میترسم!
با اشاره  به سیتی سبزی خشکها!
محمد و‌معصومه و ‌#نرگسسادات اومدن تو اتاق منو در رو بستن و اتاق رو ترکوندن.
میام بهشون میگم دارید چه بازی میکنید؟ چرا اتاق رو‌اینجوری کردید؟؟
محمد میگه: داریم دکتر بازی میکنیم. یه دکتری که آدمها رو‌تکه تکهههههه  میکنه‌ (با همین شدت بخونید و خشونت رو از عمق حرفها درک کتید). بعد میندازش تو فر تا حسابی بسوزن، بعد میبره تو بیابون و …

گفتم: محمددددد… این چه بازیه، نرگس و معصومه کوچولوهستن.
میگه: عمه، اینا بازیه، الکیه.
میگه: یعنی تکه تکه اش میکنه بده؟ یا اینکه میندازش تو فر؟

من:😐

++++++

چپدونم (بقول نرگسسادات )!!!!!

+++++++

دیروز نرگس بهانه میکرد.‌باباش بردش دم در تو ‌خیابون.‌میگه یه آقایی رد میشد  که خیلی چاق بود. #نرگسسادات  داد میزد: بابا… آقاهه توپااااااله… خیلی توپاله…. چرا توپاله؟؟
همسر میگه: هرچی میگفتم نرگس ، یواااش… بده… نگووو… 

نرگس ادامه میداد…

یا یه خانمه رد شد. خیلی آرایش کرده بود. نرگس میگفت: عروسیه… این عروسیه…

همسر گفت: بیا بریم داخل تا بیشتر آبرومونو نبردی!
++++++++

الان به همسر میگم: دیروز تولد قمریم بود. برام هیچی نخریدی!!! 😱😱😱😱😱😱

میگه: حواست کجاست؟ این همه برات آمپول خریدم!😎

++++++++
بعضی لوازم ارایشهام روی دراوره. داره مرتبشون میکنه و‌هرکدومو میذاره سرجاش. هی غر میزنه: من باید اینا رو بذارم سرجاش؟؟! خونمون زشت شد! تو زدی از این به چشمت! 
همینطوری که میذارشون تو کشو میگه: بگو ببخشید!😠
من: ببخشید!😅😅😅
++++++
حدود دو هفته تا تولد نی نی مونده، مدتیه سعی میکنم نرگسسادات  رو آماده ی آینده مون  کنم که خیلی غافلگیر نشه.‌واقعا هم موثر بوده. مثلا بهش گفتم بدون اجازه نباید به نی نی دست بزنه. قبول نمیکرد. اما دیگه راضی شد. چند روز پیش که رفتیم خونه ی دوستم، با نی نیش رفتار مناسبی داشت خدا رو‌شکر.
+++++++

امروز اومده پیشم. میگه مامان بیا حرف بزنیم. حالا چی بگیم؟

گفتم: درباره ی نی نی خوبه؟

گفت آره

براش توضیح دادم که من میرم بیمارستان و شب نمیام خونه. و اگه بخواد میتونه بره بغل مامانجون بخوابه. 
تا گفتم، اشک تو چشماش جمع شد و گفت: باشه.‌ولی گریه میکنم!!!

هر چی صحبت کردم. تا این لحظه راضی نشده.‌و با صداقت تمام میگه: گریه میکنم

+++++
نرگسسادات با اون چاقش!!!

ساعت ۷بیدار شده، میگه منو بذار روی پاهات تا بخوابم. بهش میگم: مامان نمیتونم. بیا بغلم بخواب.
میگه:😩😩😩😫😫😫😫 میتونی… میتونی…

و من توانستم!
اما خوابم خراب شد…😬

+++++++++
 نرگس امروز به معنی واقعی کلمه، دیوانه شده بود. جییییییغ میزد. دست و پا میزد، نمیخوابید. همش مامانمو میخواست. مامانم بغلش میکرد، همچنان جیغ میزد. 

خودمم سفت بغلش کردم، آروم نمیشد.
نازش میکردم، درست نمیشد. بردیمش تو اتاق مامانم اینا، هر چی نازشو کشیدیم، درست نشد. دستشو گرفتم، از اتاق انداختمش بیرون. گفتم همینجا بشین گریه کن.

باباش برای بار چندم بردش تو اتاق خودمون‌.‌نمیدونم دیگه چکارش کرد، خوابید!!!
سید از اتاق که اومد بیرون، گفت: میبینید نزدیک چهارشنبه که میشیم، چه انرژی میاد سیدها رو میگیره!؟؟!؟!

گفتم: ایمان آوردیم!
+++++++++

چند روز پیش #نرگسسادات اومد پیشم. میگه : مامان بیا حرف بزنیم…  بعد یه دو قدم اومد جلوتر و نزدیکم نشست و گفت: حالا چی بگیم؟
بهش گفتم: نرگس… میدونی من آرزوی همچین روزی رو داشتم؟!
میگه: بله که میدونم… حالا چی بگیم؟
گفتم: درباره نی نی حرف بزنیم.؟
گفت: آره. بگو.

…….

+++++
اوندفعه سیب زمینی سرخ کردم.‌داشتیم میخوردیم. وسطش نرگس گفت  برم دستامو بشورم! طول کشید.
وقتی برگشت، من خوردم تمام و یه مقداری فقط گذاشتم برا #نرگسسادات .

با یه حالت 😱😱😨😨😡😡 گفت: همه شو خوردی…. پس من‌چی؟؟؟
من😂😂😂😂

++++++++
نرگسسادات رفته تو لیوان آب آورده. ریخته تو قابلمه های خودش، جلوی موهاش رو خیس کرده ، میز خیس رشده. لباسشم خیسه. 
رفتم کنارش.‌ دستشو میذاره روی قابلمه هاش که من نبینم و میگه: برو اون ور… هووووف میشی… خطرناکه

من😐

+++++++
فردا نوبت عمل دارم، به مامانم میگفت: آجیم میخواد بدنیا بیاد 
+++++++

چند روزه فاسا به دنیا اومده، ازم میپرسن: نرگسسادات رو بیشتر دوست داری ، نه؟؟؟

اما من دلم رو شخم زدم.و دیدم که  هر دوتاش رو‌ دقیقا یک اندازه دوست دارم.‌ دوتا شیرین، دوتا دلبر….😍😍

++++++++

وقت خواب، نرگس پیش باباش بهانه کرد که: برم مامانم

اومد پیش من و دراز نمیکشید‌. باباش هی تهدیدیش میکرد اگه دراز نکشی میارمت پیش خودم.
چند دقیفه بعد دیدم یواش گریه میکنه. میگم: چی شده؟ میگه: برم بابایَم. میگم: خب برو میگه: نمیرم. بد میگی!

صدای باباش میاد که بیا پیش خودم. نرگس بلندتر گریه میکنه!!!
به باباش میگم: مهربون بگو

باباش: نرگسمممم…. عزیزززززم… بیا پیشم‌دخترم
نرگس بالشتش رو میزنه زیر بغل و میدود: اومدمممم بابای خوبم!😃🏃

+++++++++
اتفاقی که هر شب می افته اینه:
فاطمه سادات میخوابه. نرگس وول میخوره و حرف میزنه و‌بهانه تراشی میکنه!
دقیقا همون لحظه ای که نرگسسادات خوابش میبره,  فاطمه سادات بیدار میشه. شیر میخوره، نیاز به تعویض پوشک داره. باز شیر میخوره، بادگلو اذیتش میکنه، گریه میکنه. و بالاخره میخوابه.‌ساعت ۴صبح میشه😐
نرگس رو دارم. بسه!

+++++++++

موقع خواب بین من و‌باباش هی میره و‌میاد: بسکوییت بده… آبم تموم شد… آب ریخت… بالشم کوجاس؟… سردمه… یخَمه… شلوارم میره بالا… بسکوییتم نصف شد…

+++++++

من خواب بودم‌. همسر هم خوابش برد.

نرگس بیدار بود.‌رفته قطره آد فاطمه رو برداشت. ریخت تو قابلمه هاش. قطره از دستش افتاد و شکست.‌کلهم اجمعین میز و فرش و ظرفهای خودش پر از قطره و شیشه خرده شده😐🙄

+++++++

نرگسسادات نرگس به کلوچه میگه: اوچوله… یا … اولوچه!
+++++

دیشب خیلی کمرم درد میکرد.‌نشستم رو صندلی. نرگس روی صندلی کناریم نشسته بود. همچین که نشستم کمردردم بیشتر شد. چشمام رو بهم فشار دادم. ‌#نرگسسادات میگه: مامان چی شده؟ داری می میری؟!

من عمیقا این شکلی شدم:😦😑
+++++++

امشب همسر برا نرگس صندلی دستشویی خرید. 

اینم بگم که همسر سرش شدیدا درد میکنه و الان دو ساعته که سرش رو بسته و دراز کشیده. 

منم دارم فاطمه رو شیر میدم که بخوابه. 
نرگسسادات پایین بود. الان اومد بالا

گیر داده که : مامان من جیشی دارم.
میخواد صندلی رو افتتاح کنه! بهش میگم الان نمیتونم بیام ببرمت دستشویی. 

میگه: خب بگو سید نرگسی رو ببر دسشویی!… بگوووو

++++++

نرگس اومده میگه: مامان از یخچال «خمیر» بده

-خمیر نداریم که!

+ داریییییم…. بابا خرید….  تو یخچاله… بهم بده تا اینجوری اینجوری کنم ( حالت جابجا کردن خمیر نان بین دستها رو ‌نشون میده)
نمیدونم چی میگه. حتا خمیربازی هم نداریم. 

#نرگسسادات میگه: خودت گذاشتی یخچال… بیا…
میرم. در یخچال رو باز میکنم و نرگس «خامه» رو‌ برمیداره و میگه: بابا خمیر خرید. نون بپزیم؟ اینجوری اینجوریش کنیم؟!

من😆😆😆
++++++
از ساعت۸ هر بار فاطمه سادات رو‌خوابوندم، نرگس بیدارش کرد. 
الان اومد ، بیدارش کنه باز.
گفتم: نرگس یعنی اگه بیداررررش کردی ،خودت میدونی!!!
رفت پیش باباش…
+++++++

امروز لیست خرید رو اسمس کردم برای همسر:

ترشی لیته

ماست

شیر

دستمال کاغذی
وقتی اومد، کامل خرید کرد و برام یه شاخه گل رز قرمز خرید🌹

انقدر ذوق کردم که نگوووو…
نرگس اومد و گل رو دید. به باباش گفت: برا من و مامانی گل خریدی؟ 

همسر نگاه کرد به من و به نرگس گفت: برا دوتاتون خریدمش.

گل رو گذاشتم تو آب. نرگس بهانه کرد.‌دادم  دستش و تا این لحظه هنوز از دستش نیوفتاده

++++++++

امروز نرگس‌یواشکی رفت تو اتاق و شیرش رو ریخت روی فرش. با دست حسابی پخشش کرد.‌چندتا دستمال کاغذی رو گذاشت توش که یعنی خشکش کنه و درواقع گند قضیه رو به حد اعلا رسوند‌.

گودزیلای درونم چنان زنده شد که آوردم گذاشتمش روبروی دیوار نشست. بهش گفتم تا ربع ساعت دیوار رو نگاه کن. اونم همینکارو کرد😐

++++++++
باردار که بودم وقتی معده ام اذیت میشد، کندر میجویدم و خوب میشد. نرگس فکر میکرد آدامسه.‌هر چی قسم میخوردم باور نمبکرد. یه بار بهش کندر دادم . با خودم فکر کردم که تلخه و بدش میاد نمیخوره.  

اما جویدش، بعد چند دقیقه هم قورتش داد و گفت بازم میخوام و‌این شروعی شد بر خوردن شب و ‌روز کندر توسط نرگسسادات .

یبار مامانم اومده بود پیشمون و اژ تو یخچال سقز داد به نرگس و گفت: کندر تلخه از اینا بخور. نرگس که دید شکل سقز یجوریه و‌مزه اش فرق میکنه. ازاون روز به سقز میگه: کندر خرابه!!!

+++++

عصر که کیک درست کردم، آرد سفید نداشتیم. بجاش آرد نانوایی ریختم.‌با این استدلال که داداشم آرد سبوس دار میریزه و‌هیچی نمیشه!
پودر کاکائو هم نداشتم. شکلات تلخ رو تو‌ماهی تابه آب کردم و ریختم. ته ماهی تابه رو هم با نرگس با انگشت خوردیم. هزار بار گفت: خیلی خوشمزه است

++++++

نرگس الان تو هال داره با موبایلش هاجر نگاه میکنه: بارون مباد جرجر، پشت خونه هاجر!
فاسا هم داره، با خودش حرف میزنه
۹۵.۴.۱۳

+++++
نرگس یه ساعته رفتی تو دستشویی.‌داره با خودش حرف میزنه. اواز میخونه. قل هو الله میخونه!!!! و …

+++++++
روزی که خالم اومده بود پیشمون، به خالم‌نمیگفت، خاله. میگفت مامانش! منظورش این بود که مامان مصطفی است.‌(مصطفی با نرکس بازی میکرد)
یعنی من فکر کردم که نرگس حتا یاد‌نگرفته بود که باید چطور خالم رو صدا کنه…

بعد امروز نرکس داشت با فاطمه بازی میکرد، دست میزد به غبغب فاطمه و‌میگفت: واااااای… اینحاش شبیه خاله لیلاست!!!!!
گفتم؛ خاله لیلا کیه؟

گفت: مامان مصطفی دیگه!… اینحا نشسته بود… از اینا داشت… نی نی هم داره!

حالا من‌هر چی فکر میکنم یادم نمیاد خالم غبغب داشته باشه!!!!!

+++++++++
یبار یکی از اسباب بازیهای نرگس افتاد رفت زیر مبل، اون آخرررر…
همسر رفت یه سیخ آورد، اسباب بازی رو‌ درآورد. 

حالا یه چیزی یه سانتی متر بره زیر مبل، نرگس درجا میره از تو کابینت سیخ درمیاره🙄
سیخ ها رو‌گذاشتم یه جاییکه دستش نرسه. الان توپش افتاد زیر مبل، به راحتی درمیاد اما رفت سیخ بیاره.‌نبود. اومد با حالت دعوا میگه: مگه بهت نگفتم به سیخها دست نزن؟

+++++++

نرگسسادات:

-مامان بکشش بیار پیش خودت

+چیو!؟؟؟

– منووو

+++++++
رفتیم رباط، وقتی رسیدیم. صدای آب  می اومد. نرگس گفت: لباسامو دربیارم؟🙂😃

گفتیم: بذااااار برسیم….

نرگس تو‌خونه خونمون، زیر کولر و‌در هوای خیلی سرد هم پتو نمیذاره روش، اینجا الان خودشو‌ لای پتو ‌پیچیده😐😐😐🙄🙄🙄

+++++

دوستم بهم گفت که آیینه ی دراورم خوبه. میشه بالاش چیز گذاشت!

یه بسته از این برگه یادداشتیهای چسبدار داشتم. اون بالا گذاشته بود. الان نرگس اومده میگه: ماماااان اگه گفتی تو دستم چی دارم؟!😃😃😃
گفتم: بسکوییته؟

گفت: نه جایزه است! ببین…😃😃😃😍😍

میبینم یه بسته کااااامل از این برگه یاداشت ها رو ‌بعنوان جایزه ی خودش در نظر گرفته😐😐😐

شایان ذکر است که کشوها رو یکی در میون باز میکنه و میره بالا🙄

++++++++
نرگس تا از خواب بیدار شد، گفت کیک میخوام.‌از اونا که دیشب خاله درست کرد😃
من خورده بودمش😐😐😐. فکر نمیکردم خوشش اومده باشه. فاطمه و زینب شاهدن، خیلی نرگس بی تفاوت بود نسبت به کیک!!!

بعدش گفت کتلت میخوام! گفتم باشهههه😃

رفتم یخچال رو‌ دیدم. همسر کتلتها رو ‌برده بود سرکار. کتلت نداشتیم🙁. طفلی #نرگسسادات.

دلم براش کباب شد

++++
اغلب #نرگسسادات میره پوشک میاره و پوشک فاطمه سادات رو‌عوض میکنم. تو اتاق نبود. خودم پوشک آورده بودم و داشتم پوشک فاطمه سادات رو عوض میکردم. اومد گفت: ‌پوشک میخوای؟ گفتم خودم برداشتم! نمیخوام (لحنمم خیلی معمولی بود)

نرگسسادات گفت: غلط کردی، پررو
من😳😳😳🙄🙄🙄

همین دو دقیقه قبل از سریال چرخ و فلک شنیده بود😐😑

++++++

راستی.‌امروز همش ماسک زدم تو‌خونه. ماسکم رو‌آوردم پایبن آب بخورم. نرگسسادات میگه: عه مامان😃😃 خوب شدی؟ دیگه سرما نخوردی؟! 
گفتم نه. هنوز سرماخوردم.
گفت: پس چرا ماسکت رو‌دراوردی؟ بذارش. مننننن سرما میخورم😠

+++++
امشب رفتم یک کم کرم و غیره زدم. #نرگسسادات میخواست صدام بزنه، می‌گفت: مامانیِ خوووووشکلم!!!

یعنی من و آقای همسر انقد بلند بلند خندیدیم‌ که از چشمامون اشک می‌اومد

+++++
 وقتی فاطمه سادات گریه میکنه‌نرگس میگه: مامانشششش… بیا… داره گریه میکنه…

#نرگسسادات داره بهانه میگیره. میوه بده. اینو نمیخوام. هلو بده. شلیل بده. سوپ بده. داغه. سرده. فوت کن. ریخت. 
الانم کفت شیر میخوام. تو لیوان نمیخوام. تو شیشه بریز… داغه. 

درش رو باز میذارم که سرد بشه. میام بشینم. یا جیغ میگه: مامااااااان، نشین. تو نباید بشینی. برو کارها رو بکن. سرپا وایس!

من😐

++++
امشب نرگسسادات  رفته بود دستشویی. میبینم داره میشماره: یک، دو، سه، چهار، آفررررررررین، پنج، شش، هفت ، آفرین، تو خیلی نازی! هششششت، نه، ده… مامان بیا پی پیه خوشکلم رو ببین. وای چقد بزرگه!
من😃😃😃🏃🏃

++++
همسر رفته خرید. و یه عالمه خرید کرده.

#نرگسسادات رفته یه بسکوییت دوقلو آشنا برداشته. بدون اجازه.

جهت تلطیف فضا و جلوگیری از برخورد، گذاشته تو دوتا ظرف، آورده برا دوتامون.

الان من در جواب مهربونیش، نمیتونم هیچی بهش بگم😐
بعد از دقایقی، نرگسسادات اومد. کلی غر زد و‌ جیغ زد که چرا کیکت رو خوردی. من الان اومدم بخورمش😐

++++
چند شب پیش خیلی خوابم می اومد. #نرگسسادات  نمیخوابید. بهش گفتم خو بیا بخواب. الان گریه میکنم
گفت: گریه بکن. نمیخوابم

++++
رکورد دوست شدن نرگس در مهمونیا شکسته شده. جدیدا وقتی میریم مهمونی، حدود ده دقیقه اول ساکته. قبلا میتونست دو ساعت ساکت یه گوشه وایسه!!

++++
الان  #نرگسسادات به باباش میگه: منو با دستت تکه‌تکه کن و بخور…. 
باباش میگه: 😳 تکه تکه ات کنم؟

نرگس: آره. بیا دستمو بِبُر

+++++
یه نخ چسبیده به شلوار #نرگسسادات . اومده میگه این چیه؟! 

فکر کرد جک و‌جونوره. بهش میگم نخه.‌میگه: پس چرا اومده روی پام؟ دوستم داره؟

++++
#نرگسسادات تب داشت. براش شیاف گذاشتم. بعد از چندین ساعت یه بسته قرص آورد بهم داد و گفت: مامان اینا قرصِ پا هستن؟

گفتم نه.‌اینا مال بابان
گفت: نه. از اینا زدی به پام!
منم اصلا دوزاریم نمی افتاد. بعد گفت: گذاشتی اینجام!!!!

تازه فهمیدم چی میگه. بهش گفتم: نه اینا قرص بابا هستن. اون یه چیز دیگه بود

++++
یبار یکی از اسباب بازیهای نرگس افتاد رفت زیر مبل، اون آخرررر…
همسر رفت یه سیخ آورد، اسباب بازی رو‌ درآورد. 

حالا یه چیزی یه سانتی متر بره زیر مبل، نرگس درجا میره از تو کابینت سیخ درمیاره🙄
سیخ ها رو‌گذاشتم یه جاییکه دستش نرسه. الان توپش افتاد زیر مبل، به راحتی درمیاد اما رفت سیخ بیاره.‌نبود. اومد با حالت دعوا میگه: مگه بهت نگفتم به سیخها دست نزن؟

++++

نرگسسادات:

-مامان بکشش بیار پیش خودت

+چیو!؟؟؟

– منووو

++++++++

#فاسا واکسن زده. نرگسسادات  داره بصورت تخیلی با تلفن حرف میزنه. جالان داره میگه: فاطمه سادات آمپول زده. حالش خوب نیست. آرهههههه…. مامانم مواظبشه…

++++

امشب وقتی برگشتیم، همسر چندبار رفت پایین و اومد ، تا وسایل رو اورد. تو همین فاصله ها من یه دوش یک دقیقه و سی ثانیه ای گرفتم. لباسهای نرگس رو عوض کردم.‌ غذا رو گذاشتم گرم بشه.
داشتم لباسهای فاطمه رو عوض میکردم که صدای در هال اومد و بازم حتما همسر رفت پایین. یه لحظه حس کردم خونه خیلی ساکت شد. از تو اتاق نرگس رو صدا زدم جواب نداد. اومدم تو هال و‌شروع کردم گوشه‌های خونه و پشت پرده و این ور و اون ور رو گشتن، و هی نرگس رو صدا میزدم. همین لحظه  حس کردم یکی داره در میزنه. فاطمه بغلم بود. گذاشتمش روی فرش تو هال و دویدم چادر زدم و دویدممممممم پایین. نرگس تو خیابون بود!!!! دنبال باباش رفت. باباش متوجه نشد، داشت در خونه مامان جون رو میزد که براش باز کنن. ساعت حدود ده شب!!!
بهش گفتم چرا اومدی بیرون، گفت: بابا در رو بست، چرا در رو باز نمیکنه!؟؟😢😢
یدفعه همسر اومد و ما رو تو خیابون دید. گفت نرگس اومدی بیرون؟!

گفتم چرا در حیاط رو‌نبستی؟!

نرگس رو بغل کردم و اومدم بالا

 بهش گفتم که خیلی ترسیدم که یدفعه رفت.‌نباید تنها و بدون اجازه بره…

++++++

#نرگسسادات
الان مامانم از نرگس پرسید: مامانت کجاست؟! خوابه؟
#نرگسسادات  میگه: نه بیداره.‌داره پیامکهاشو ‌میخونه

++++++++
امروز میخواستم #نرگسسادات رو ببرم حموم. بهش گفتم تو اتاق لباستو‌دربیار، تا بیام ببرمت.

یه دقیقه بعد گفت: مامااااان… بیا.

بعد سرش رو از لای در آورد بیرون و گفت: ببین لختی پختی ام‌. بیا بریم حموم😃

+++++
#نرگسسادات بیدار شده,‌داره جیییییییییغ میزنه😐
میگه اون شلوارم که اینجاش قلب داره رو‌میخوام. اصلا همچین شلواری نداره🙄

فکر کنم خواب دیده
برم ببینم میتونم براش جایگزین پیدا کنم؟!

+++++
#نرگسسادات رفته به محلول تمیز کننده چشمم دست زده. از این دو فازها بوده. نمیدونم چکارش کرده.‌فقط قسمت بی رنگش تمام شده😐

چطور اونی که زیر بوده رو‌ ریخته؟!

+++++
همسر برای نرگس شرط گذاشته که اگه شرایط رو رعایت کنه، براش بستنی میخره. (‌شرایطش اصلا سخت نیست, دلیل اصلیش اینه چون هوا سرد شده، میخواد کمتر بخره)

الان در حالیکه دراز کشیدن بخوابن:

نرگس: بابا بهت استفراغ میکنم برام بستنی بخر
باباش: چییییی؟!؟!؟😱😱😳😳😳
من: منظورش التماسه😆😆😆😆😆

+++++++
نرگس الان اومد پیشم. میگه به بچه ها بگو‌ میخوام باشون بازی کنم. بگو خب!
گفتم خب. بهشون‌میگم
گرفت خوابید😐😐😐😃😃😃
(اون شب نرگس گوشش عفونت کرده بود،تب داشت و‌داشت خواب هزیون می گفت)

++++
#نرگسسادات  تا همین چند وقت قبل اصلا دراز نمیکشید.‌مقاومت میکرد.‌چون اگه دراز میکشبد درجا خوابش میبرد.
جدیدا حرف میزنه که خوابش نبره. دراز کشیده. بلند بلنددددد حرف میزنه همه چی میگه. دعای فرج میخونه، مرگ بر امریکا، بگیر که اومد ، بوووووف، تیر میزنم,بنگ،

++++++++

امشب رفتم دمپایی روفرشی خریدم. عکس چند مدل دمپایی مختلف روی جعبه اش بود.‌نرگس نگاهشون کرد و انگشتش رو گذاشت روی یه مدلش و گفت: اینا باباگونه هستن!

گفتم: نه زنونه ان

گفت: زنونه نیستن. باباگونه هستن

+++++++++++

#نرگسسادات نمیخوابه‌ . یک کم‌با اقتدار گفتم: خب بخواب دیگه!

نرگس رفت پیش باباش و گفت: ببین مامانی چطور باهام برخورد میکنه😢
من😐

همسر😑

برخورد😶
جدیدا #نرگسسادات تا یه چیزی میگم، میگه: مهربون نگفتی،مهربون بگو تا انجام بدم

بلند گفتی، یواش بگو

خوشگل بگو

خوب بهم بگو

امروز خیلی معمولی  موقع غذا خوردن بهش گفتم: سیر شدی؟ گفت: خوب بهم بگو. گفتم:دختررررر گلم😍😍 عزیز دلم… سیر شدی؟

گفت: اره مامانی ارزو . ممنونم. بیا بوست کنم
الان از حرفای نرگس فهمیدم وقتی که دیروز عصرحمام بودم، با باباش چیپس خوردن!😜
#نرگسسادات میکه: به بابا گفتم از مامان اجازه نگرفتی اما گوش نکرد
همین الان #نرگسسادات میگه: مامانی منو نگاه کن…پامو ببین… همه لاک هام «از دنیا رفتن»

من: خدا بیامرزدشون!

😆😆😆🙈🙈🙈😶😶😶😶
جهت شادی روح آن عزیز تازه گذشته اجماعا بخندین!
#نرگسسادات و باباش دارن قایم موشک بازی میکنن.  جیغ میزنن و‌فرار می کنن. سر و صدای زیادی تولید میکنن.
نرگس میاد تو اتاق و‌میگه: مامانی کجا قایم بشم؟! بابایی منو وحشی میکنه!
گفتم: باباش دخترمو‌ وحشی نکن!

باباش: باشه😂😂😂😂😂😱😱
شادی امروزم:

دختری دارم بهتر از برگ درخت

مواد سالاد رو شست. بعد هم آبکش استیل رو‌شست و برعکس گذاشت روی اون یکی سبد
عاشقشم
#نرگسسادات
شوهرعمه‌ی نرگس اومد کار داشت،همون دم در، دو تا شیر پاکتی یه لیتری داد به نرگس

نرگس انقدرررر خوشحال شد. با شیرها حرف میزد. بغلشون کرد.
همونطور که یکی از شیرها تو بغلش بود، بهش گفتم کفشاتو بپوش. گفت خب نمیشه.بچم تو بغلم خوابه

بعد یوااااش گذاشتش زمین و میزد تو کمرش که خوابش خراب نشه. کفشاشو پوشید. دوباره بچه‌شو !!! بغل کرد و اومدیم‌.

بعد برد گذاشتش روی بالش. پتو گذاشت روش تا بخوابه
بعد یه ساعت رفت نگاه کرد، دید بیدار شده. ازش ریخت تو لیوان و خورد
#واقعی

#نرگسسادات
پوست زیر ناخنش رو ‌کند و درد میکرد

هرچی چسب زخم میخریم، در عرض یک روز به اقسا نقاط دست و پاش میزنه و‌تمومش میکنه.

 بهش گفتم یه پارچه بیار تا انگشتت رو ببندم. 

اینو آورد. انگشتشو بستم، بقیشو گذاشت روش و خوابید

#نرگسسادات

۹۵.۱۲.۲۰
بهانه جدید #نرگسسادات موقع خواب:

-چرا بالشتم یخ نیست؟!… من بالشت یخ میخوام
۹۵.۱۲.۲۴
#نرگسسادات میگه: مامان تو «قبل» منی!
 میگم: تو هم «قلب» منی عزیزم❤️
۹۵.۱۲
حواسم نبود، فاسا انقد موبایلمو گذاشت تو دهنش که صدای موبایل بم شد😐
دو ساعت سشوار گرفتم توش تا درست شد.

#سیب #نرگسسادات
دیروز نرگس سادات تو اتاق یه لیوان شکست. خیلی پخش و‌پلا شد همه جا.
بهش گفتم از اتاق برو بیرون تا من جارو کنم. 

هردقیقه می اومد. هی بیرونش میکردم.باز می اومد. میترسیدم شیشه بره تو پاش.

دسته آخر اومد تو اتاق،شروع کرد بادکنک بازی.🎈

بادکنک رو با دست زد. اد افتاد وسط شیشه ها و‌ترکید. یعنی من تمرکز کرده‌بودم که جایی شیشه نمونه و یدفعه این تو صورتم ترکید. کاملا اینجوری شدم. 😱😱😱😱
بعد خیلی محترمانه بهش گفتم: برو بیرون از اتاق تا خودمو نترکوندی!!!😕😕😕😕😅😅😅😅

#نرگسسادات 

۹۶.۱.۱۲
امشب #نرگسسادات  هی میگفت: آجیم، شلوارش خیلی قشنگه.  و هی تعریف لباسای فاسا رو میداد.
بهش گفتم: نرگس… خوشبحااااالت آجی داری😃😍

گفت: تو هم خوشبحالت، سید داری!😃😍
۹۶.۱.۱۴
اینو برا همسر تعریف کردم. همسر گفت: عصر به #نرگسسادات گفتم تو دختر منی؟!

گفت: دختر تو عم. اما تو هانی مامانی هستی!!
#نرگسسادات  گاهی به فاسا میگه: دُوٙر!😍
#نرگسسادات رفت سر کشو. و میخواست یواشکی رژ بزنه. یکبار ازش گرفتم و دوباره رفت.
صداش زدم ‌ و خودم براش زدم. 

پروااااااز کرد. انقدرررررر خوشحال شد. هی خودشو تو ایینه نگاه میکنه. ژست میگیره. میگه تو هم لباتو رنگ کن.
بهش گفتم این یه رازه. به کسی نگو. فقط هم تو خونه میشه اینکارو کنی. بعضیییییی وقتا.

فعلا که خیلیییی خوشحاله. تا ببینم بعد چی میشه😐😃
۹۶.۱.۱۶
یکی از مشکلات ما موقع غذا خوردن اینه که نرگس همش گوشت میخواد. مثلا امروز ماهی داشتیم، فقط ماهی خالی میخواست. خب بهش میدیم اما چون برنج یا نون همراهش نخورده، خیلی زود گشنش میشه. بعد دیگه برنج خالی یا چیز دیگه نمیخوره.
امشب باباش بهش غذا داد. نرگس انقدر جیغ میزد ودهنش رو میبست و میگفت برنج بهم نده. فقط ماهی!!
دیگه با جنگ و دعوا تا غذاشو خورد

یا دیروز قیمه داشتیم. گوشت زیاد گذاشتم. تقریبا میتونم بگم خودم اصلا گوشت نخوردم. بعد از همسر پرسید و گفت خیلی کم گوشت گیرش اومده. نرگس همه رو خورد. سیر هم نشد. خو این چه وضعیه؟!
به زور و جیغ و داد، گوشتامونو میگیره ازمون😐😐😂😂😂
#نرگسسادات
چراغهارو خاموش کردیم که بخوابیم.

#نرگسسادات میگه میخوام لباسمو عوض کنم. چراغ رو روشن میکنه و‌میگه: اشکال نداره چراغو روشن کنم‌. اشکال نداره کور بشید!/😅

من: 😂😂😂😂😍😍
(بعضی وقتها که شب چراغ رو روشن میکنه بهش میگیم خاموشش کن، کور شدیم!)
۹۶.۱.۲۲
#نرگسسادات نرگس رفته رو صندلی تا دستش برسه. میگه دستم به این نریسیده بود، رفتم بالا!

۹۶.۱.۲۵
مادرشوهرم مدتیه دسته کلیدشو گم کرده. کلید در هال هم از ایناست که نمیشه از روش ساخت!

همسرم دسته کلید خودشو بهش داد. اما اینکه من و همسر ،از یه دسته کلید مشترک استفاده کنیم سخت بود.
بعد از تعطیلات،همسر رفت برا مامانش از همه کلیدها جدید ساخت. بجز کلید در هال!

حالا یک کم هوای خونه سرده، نرگس رفته کاپشن پوشیده. میبینم از تو جیب کاپشنش کلید مادرشوهرمو دراورده😐😐
چهره همسر بعد از دیدن دسته کلید مامانش:😑😑😑
#نرگسسادات
یکی از دلایل اینکه پوست صورتم خوب نیست،اولادم هستن😂😐
الان ماسک صورت گذاشتم. نرگس میگه: من مامان بد نمیخوام!
و الان رفته رومبل دراز کشیده و های های گریه سر داده😶

#نرگسسادات
خیلی کم برای #نرگسسادات قصه میگم. چون قصه تموم بشه گریه میکنه. دست و پا میزنه. پاهاشو میکوبه زمین‌ . 

چرا؟! چون پایان قصه رو دوست نداشته. چون یه قصه دیگه میخواد. چون قصه گرگ نداشته! چون کوتاه بوده. چون…

دلیلی نیست؟! خب دلیل میسازد!!!!

اصن همون لالایی میخونم بهتره باو!

۹۶.۱.۳۱
اونجا بودیم به نرگس گفتم هر دعایی دوست داری بکن.
موقع خواب ازش پرسیدم: چه دعایی کردی؟ گفت: دعا کردم یه نی نی دیگه داشته باشیم😃

گفتم ما که نی نی داریم!😐
گفت من دوست دارم خیلییییی آجی داشته باشم😁😄😎

من😐😐

#نرگسسادات
#نرگسسادات رفت لباسشو عوض کرد. در اتاق رو باز کرد و اومد بیرون و گفت: «خوش تیپ خانوم اومد»😎😎
یه تونیک آستین حلقه ای، روی تی شرت! یه دامن روی شلوارک زیر زانو‌پوشیده بود. ترکیبی از آبی، صورتی، قهوه ای!!!😐

۹۶.۲.۸
رفتم تو اتاق فاسا رو بخوابونم. 

تو این فاصله نرگس گشنه اش شد. رفت هر چی سس تک نفره داشتیم رو‌خورد. پنیرهای گاو خندان رو هم خورد.
اومد پیشم میگه: دوتا از سس ها رو برات گذاشتم 
و با دستش دوتا رو نشونم میده:✌️
پ ن: تشکر کنم که همه‌شو نخورده؟!🤜😐

#نرگسسادات
دلم میخواد از نرگس براتون فیلم بگیرم

به پهنای صورت داره گریه میکنه یجوری که سرفه اش گرفته و حالش داره بهم میخوره

میگه: چرا من تو عروسیتون نبودم😭😭😭

هرچیزی فکر کنید هم بهش گفتیم. اما آروم نشد🙄

#نرگسسادات 

۹۶.۲.۲۳
تلویزیون رو خاموش کردم و به #نرگسسادات گفتم وقت خوابه‌
دوید و خودشو پرت کرد روی مبل و داااااد زد : من خوابم نمیاد
بهش گفتم هر روز همینو میگی و بعدش می خوابی. باااید بخوابی. برو تو اتاق

دوید تو اتاق و گریه کرد

بعد از یک دقیقه اومد بیرون. خیلی عصبانی شدم. می خواستم جیغ بزنم و بگم چرا اومدی بیرون. هنوز نگفته بودم که دیدم داره جیغ میزنه و میگه: مامانی بببخشید. مامانی ببخشید. بغلم کن. اشتباه کردم

دلم کباب شد. فیلم هندی شد. خودمم گریه ام گرفت…

۹۶ .۲.۲۵
امشیب رفتیم بیرون.یه جا‌وایسادیم ، همسر پیدا شد رفت چیزی بخره. کمی طول کشید. ماشین خاموش بود. نرگس اومد پشت فرمون نشست و بهم گفت:کجا ببرمتون خانوم محترم؟ گفتم: منو ببر پارک! همیطو که داشت یعنی منو میبرد، اشتباها دستش خورد و بوق زد.‌
یه پسربچه تقریبا پنج ساله ،عینکی، شلوارکی،  سفید، مومشکی با عینک قرمز گرد داشت دوچرخه سواری می کرد.
اومد کنار شیشه ماشین و گفت: نباید بوق بزنی، پلیس میاد جریمه تون میکنه، جرثقیل میاد ماشین رو‌میبره پارکینگ‌تا پول جریمه رو ندید آزاد نمیکنه، دو ماه ماشینو نگه میدارن. اگه بوق نزنید پلیس نمیاد.‌الکی نباید بوق بزنید. چرا دخترت بوق می زنه برای مردم؟ فقط  باید وقتی ترافیکه یا یه ماشینی جلوت وایساده و حرکت نمیکنه،  بوق بزنی
بهش گفتم: اما من دوست دارم بوق بزنم
کفت:پلیس میاد دستیگرت میکنه ومیبرت انقدر کتکت میزنه تا بمممممممیرررییی! لین دور و اطراف پلیس زیاده.
خندیدم.

گفت:من جدی ام. نباید بخندیییی!
خیلی حرف می زد.خیلی! اسمشوبهم گفت. شغل باباش روگفت. اینکه کجا موهاشو کوتاه میکنه. اینکه تو ارایشگاه گریه نمیکنه و خیلی شجاعه. اینکه الان با باباش اومده تا باباش بره پیش دوستش. اینکه همیشه میاد.
اصلا حوصله مون سرنرفت.
بهش گفتم: رادیو امیرحسین ما میخوایم بریم

گفت :عاره. منم داشتم می رفتم دوچرخه سواری کنم ولی یادتون باشه، بوق نزنید!
چندبارمن و نرگس بهم نگاه کردیم و خندیدیم.😐😐😆😆

#نرگسسادات
#نرگسسادات دیشب موقع خواب گفت: میشه بریم خونه مون؟!

گفتم چرا؟

گفت من تختش رو دوست ندارم، میترسم بیوفتم.(ارتفاع تختهاش از تخت معمولی خیلی بیشتره)

گفتم میخوای روی زمین بخوابی؟

گفت عارهههه😃😃😃😍😍
پتو رو روی فرش پهن کردم و بالش گذاشتم و روی زمین خوابید…
#نرگسسادات رفت پیش باباش دراز کشید که بخوابه. میگه: یه گرگی،هاپویی چیزی برام تعریف کن تا بخوابم!
باباش😐

من😆
۹۶.۳.۱۲
#نرگسسادات بهانه گیری میکنه. بهش میگم: نی نی شدی؟

میگه: نههههه من بزرگم! خودت نی نی عی!😎

  با گوشه چشم نگاهش میکنم.
میگه: اینجوری نگاهم نکن…. ایییشش!😒

من: نگاه خیره در دوربین😐😐
دیروز به #نرگسسادات گفتم اسباب بازی هاتو جمع کن.
جمع کرد و بعدش خودشو ولو کرد روی مبل و  گفت: من دلم میخواد بریم‌ اون خونه‌مون که خاله ها می اومدن خونمونو تمیز می کردن (منظورش هتل مشهد بود که توسط خاله ها نظافت می شد)
گفتم: منم دلم میخواد نرگس اما الان باید خودمون خونه رو مرتب کنیم

۹۶.۳.۲۳

خواب دیدم که امنیتی شدم

امروز ظهر خواب دیدم که با نرگس،دوتایی رفتیم زیتون. کاری داشتم. که الان یادم نیست چی بود. بعدش هرچی وایسادم ماشین گیرم نیومد. سر فلکه پارک بودم که همسر زنگ زد و گفت کجایی.گفتم الان ماشین میگیرم و میام. وقتی وایسادم که ماشین بگیرم،از دور دیدم که یه ردیف پلیس ضد شورش وایساده.‌گفتم حتما بخاطر چهارشنبه سوریه. بعد دیدم یه دسته از همین پلیس ها سمت چپ وایسادن، حلقه رو‌ تنگ کردن و مردم گیر افتادن. یه اقای که خیلی تیپ ساده ای داشت و سیبیل داشت، اومد و به مامورا اشاره داد و به من گفت باهام‌بیا.‌چند قدم رفتم و‌از حلقه محاصره که خارج شدیم بهش گفتم شما کی هستی؟ چرا همراهت بیام؟ 

کارتش رو نشونم داد و دیدم سرباز گمنام امام‌زمانه (پخخ?)

همراهش رفتم. گفت سوار ماشین بشید. نرگس عقب نشست. کوله ام رو گذاشتم که بشینم، گفت خودت بیا جلو. ماشینش یه پیکان خیلییییییی داغون بود. 

نشستم جلو. گوشیمو گرفت و‌گذاشت جیبش. راه افتادیم. بهم گفت که باید چندتا سوال ازم بپرسه و بعد منو میبره خونه. سوالاش بیشتر به زندگی شخصیم برمیگشت: رابطت با همسرت چطوره؟ از زندگیت راضی هستی؟ چی خیلی ناراحتت میکنه؟ چه چیزایی رو میخوای بدست بیاری؟ همه رو صادقانه جواب دادم. 

شب شد

 منو برد خونه اش. بهم گفت که خانمش رو ‌برده خونه باباش که من راحت باشم‌ یه خونه خیلییی محقر که دیوارهاش سیمانی بود. من و نرگس تو اتاق خوابیدیم.  اقاهه و پسرش هم‌تو راهرو.
اصلا پیشش احساس  عدم امنیت نمیکردم‌ 

اها …

اینم بگم
وقتی داشت منو میبرد خونه شون، بهم گفت ممکنه سر راهمونو بگیرن و بهمون بگن برا چی اومدیم بیرون،بیا حرفمونو یکی کنیم. چیزی داری که بگیم برای خریدنش اومدیم؟

یک کم خیارشور از کوله ام‌ در اوردم. ازشون خورد و گفت اینا نرسیده هستن. یه چیز دیگه بده

انقدر زورم اومد. گفتم خو این چه دلیلیه. شیر خشک‌نصفه رو‌هم قبول نکرد. بعد یه دستبند تو کیفم بود. گفت خوبه. اگه گفتن برا چی اومدین بیرون،میگیم‌اومدیم اینو بخریم. حالا داریم برمیگردیم خونه
درحالیکه هیچ‌کس هم سر راهمونو نگرفت
خلاصه 

صبح منو برد بازار، گفت میبرمت خرید عید. ولی سعی کن ‌چیز خاصی نخری.
تو دلم گفتم خو خسته نباشی! پ برا چی میبریم بازار؟؟
تو بازار که می رفتیم راهروها باریک، مثل بازار ساحلی آستارا بود. تو‌ شلوغی داداشمو دیدم. فاسا بغلش بود. دادِش بهم و گفت: سید نمیتونه نگهش داره

گفتم نگرانم نیست؟

گغت نه خبر داره از همه چی. تا پایان سوالها همونجا بمون
خلاصه از بازارم برگشتیم خونه
اقاهه اتیش درست کرد تو حیاط و‌برامون سیب زمینی کباب کرد. اقاهه یه پسر خیلی  سیاه و  زشت داشت. ازم‌ پرسید بنظرت، دخترات قشنگن؟؟ گفتم عاره. دخترام خیلی قشنگ و نازنینن . گفت خب داری اشتباه میکنی. این سوالو‌ اشتباه جواب دادی. دختر من خیلی قشنگه. گفتم اگه مثل پسرت باشه که …

گفت اتفاقا شبیهشه. برا پدر مادر بچه هرچی باشه قشنگه. 

گفتم ولی ادم واقعیت رو متوجه میشه
شب خانمش اومد و خیلی دهاتی بود. دخترشم انگار معلولیت داشت

خلاصه بعدش از سر و صدا بیدار شدم. بعد دوباره خوابیدم. این بار خواب دیدم که دارم برا سید خوابمو تعریف میکنم.
انقدر ناراحت و عصبانی شد! 

اصن چرا باهاش رفتی؟ چرا موندی؟ نترسیدی؟ چرا فرار نکردی؟ چرا…
بعد که دیگه واقعنی بیدار شدم ، براش تعریف کردم. گفت: دیگه با کسی نری خونه شون

دوتامون: ???????

اتمام ۹۵

هشت روز مونده تا سال ۱۳۹۶

امسال سال عجیبی بود. از اون سالهایی بود که خیلی تغییر کردم. 

چند وقتی هست که سعی میکنم زندگیمو نظم ببخشم. نظمی که واقعا از دست رفته. دیگه نمیخوام چیزی دوسال تو لیست خریدم باشه،تنها به این دلیل که وقت ندارم بخرمش

دارم شدیدا سعی میکنم برای همه چیز برنامه ریزی کنم. و این حس مفید بودن و رضایت رو بهم میده. و این رضایت، سطح انرژیمو زیاد میکنه.

مرتبا دارم فهرست می‌نویسم و انجامش میدم و میرم برای فهرست بعدی
این تغییر تو شرایط فعلی و زندگی پرتکاپویی که دارم مثل معجزه می مونه. اینکه سعی کنم بدون اینکه حس بدی داشته باشم، تلاش کنم و آرامش رو به زندگی و خانوادم هدیه بدهم
تا حالا هیچ وقت انقدر دقیق اینکارو نکردم اما دارم برای سال ۹۶برنامه ریزی میکنم. 

و شاید در راستای همین تغییرات بود که در این سال، دوبار اسم وبلاگمو عوض کردم.
این روزها دخترکان باهم بازی میکنند. بعد یدفعه صدای گریه و جیغشون درمیاد

نرگس میگه: بدش به من و دهنش رو کج میکنه.‌بازم فاسا آشغال خورده! از تو دهنش درمیاره و بهش میگه: خفه میشی!نخور اینو

گاهی هر دوتاشون روی پام می شینن و شعر میخونیم: اسب سفید خیلی قشنگه،وقتی که راه میره اینجور صدا میده: پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکوووو

گاهی سرشون میخوره بجایی و بغلشون میکنم و دلم میشکنه و اشکاشونو پاک میکنم و محکم تو بغلم فشارشون میدم که بدونن جاشون امنه تا دردشون تموم بشه
شاید وسط خانه تکانی و بدو بدوی آخر سال، این آخرین پست سال ۹۵باشد
اما خواستم بگم که امسال رو با سختی و سنگینی بارداری فاسا شروع کردم. روزهای خیلی خیلی خیلی سختی بودن. انقدر سخت که همش برای خودم که انقدر ناتوان شدم گریه می کردم و برای زندگیم که از دستم خارج شده بود حرص میخوردم. ۹۵هم تمام شد. با تماااام سختی هاش. ولی من از این سختی نمردم. ریشه زدم. قوی تر شدم. خدا خودش کمک کرد

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش