ارسال شده توسط admin در تاریخ فروردین ۲۷, ۱۳۹۱ در شاخه
دستهبندی نشده

گفت یا علی(ع)؛
عشق آغاز شد.
گفت یا زهرا(س)؛
سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛
اما نه…
زبان لال میشود در برابر توصیف عشق و سوز علی و فاطمه؛
که اگر نبود صبر الهی؛
کن فیکون میشد عالم و هرآنچه در اوست.
گفت: فاطمه، فاطمه است.
اما نه؛
فاطمه، فاطمه بود و فقط، خدا و پدر و همسر و فرزندانش میدانند که؛
فاطمه که بود.
منبع: بچه های قلم
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…
ارسال شده توسط admin در تاریخ فروردین ۲۲, ۱۳۹۱ در شاخه
دستهبندی نشده
ادامه از نهم فروردین…
بعد از آنکه همه صلوات فرستادند، همهمه شد. من همچنان سرجایم نشسته بودم. زینب آمد و گفت که همه رفتند. چادرم را درآوردم. با کفشم بر سر دختران مجرد فامیل میکوبیدم! بهشون میگفتم بیاید بزنمتون تا بختتون باز بشه :دی
صدای یا الله… یا الله می آمد. سید بود. بابا او را دوباره برگردانده بود. نمیدانم کی بود که گفت: برویم تو هال بشینیم. رفتیم. ۲ تا صندلی گذاشته بودند آنجا. نگاه میکردم. چرا انقدر صندلیها نزدیک بهم هستند؟؟
کج نشستم گوشه صندلی. با حفظ حداکثر فاصله از سید. زندایی آمد و گفت: مگه قهری باش؟؟ صاف بشین. برو اون ورتر. تو دلم میگفتم: نگاه چه بدبختی گیر افتادم. اینا چرا نمی فهمن که من روم نیست.
آن شب من فقط یک سره میگفتم: نه همیجوری خوبه… نه من روم نیست…
برایمان شعر میخواندند: سید رو زنش دادیم بگو باریکلا…
بالاخره کم کم مهمانها رفتند. همه برایم آرزوی خوشبختی میکردند.
سید تو پذیرایی نشسته بود، من تو هال بودم. میدیدیمش. پیش خودم میگفتم: یعنی دیگه تموم شد؟؟ تا آخر عمرم باید با سید زندگی کنم؟؟ خواب میبینم؟؟ خدایا میدونم صدام رو میشنوی. کمکم کن. نگاهش میکردم. ساکت بود. هیچی نمیگفت. دلم برای خدا تنگ شده بود. همه خوشحال بودن، سید هم خوشحال بود؟؟ نمیدونم. هیچی نمیگفت. جُم نمی خورد. به هیچ جا نگاه نمیکرد. داشت به چی فکر میکرد؟؟ نمیدانم.
من چی؟؟ یعنی قسمت من این بود؟ چرا باورم نمیشه؟؟ چرا مثل یه خواب می مونه. خدایا کمکم میکنی؟؟
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…
ارسال شده توسط admin در تاریخ فروردین ۲۱, ۱۳۹۱ در شاخه
دستهبندی نشده
پروفایل وبلاگم رو تغییر دادم: جنسیت: متاهل!!!
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…
ارسال شده توسط admin در تاریخ فروردین ۱۸, ۱۳۹۱ در شاخه
خاطرات و مخاطرات
نهم فروردین بود. گوشه اتاق نشسته بودم. چادرم رو تا توی صورتم پایین کشیده بودم. تو دلم غوغا بپا بود. اشک تو چشمام حلقه زده بود. توکلم بخدا بود اما ترس، تهِ دلم رو خالی میکرد. گلها رو میشمردم: ۱، ۲، ۳…. ۹ تا غنچه رز سفید، یه دونه صورتی. دوباره بخدا فکر میکردم. به آینده ام. دوباره گلها رو میشمردم: ۱، ۲، ۳…. ۹ تا غنچه رز سفید، یه دونه صورتی. از زیر چادر میدیدم: بابا، سید فلاح، سید مهدی، محمدحسین که یه ماشین قرمز تو دستش بود، فاطمه کوچولو که از زیر چادر مرتباً نگاهم میکرد. صدای سید فلاح آمد: عروس خانوم وکیلم؟؟
ساکت شدم. البته ساکت بودم. دنیا برام به سکوت رفته بود. دست چپم را مشت کردم که لرزشش کمتر بشه. دست راستم رو که خواستم مشت کنم، دست گل مانع شد. دست گل رو فشردم. صدا آمد: عروس رفته گل بچینه…
برای بار دوم عروس خانوم وکیلم؟ سید مهدی رو میدیدم، بدون حرکت نشسته بود. جُم نمیخورد. زیر لب گفتم:خدایا به امید تو و گفنم: با اجازه پدرم، بله
صدای کِل و دست به هوا بلند شد.
ادامه دارد…
لینک مرتبط: (دانشجوی پخموله …
پر…)
ای خدا بازم خودت هوای “ما” رو داشته باش…
ارسال شده توسط admin در تاریخ فروردین ۵, ۱۳۹۱ در شاخه
دستهبندی نشده
دم غروب بود. هنوز نرسیده بودیم اهواز.
بابا با سرعت بالایی رانندگی میکرد. یکی باید پیدا میشد و اعمال قانونش میکرد. ماشین
هر ۱۵ ثانیه یکبار، بوق میزد و اعلام میکرد که سرعت زیادی بالاست.
او هم داشت با موبایل ِ من بازی میکرد
که گفت: باطری موبایلت داره تموم میشه که هی بوق میزنه؟؟؟
گفتم: نه این صدای ماشینه. سرعتمون خیلی
بالاست.
هر دوتامون: 
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…
ارسال شده توسط admin در تاریخ فروردین ۳, ۱۳۹۱ در شاخه
دستهبندی نشده
طرف عطسه میکنه، از خمیازه کشیدن بعضیا کم صداتره.
آدمها با هم = نیستند
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…
ارسال شده توسط admin در تاریخ اسفند ۲۸, ۱۳۹۰ در شاخه
دستهبندی نشده
بوی عید میاد…
ای خدا بازم خودت هوای “ما” رو داشته باش…
ارسال شده توسط admin در تاریخ اسفند ۳, ۱۳۹۰ در شاخه
دغدغه های دانشجویی
کتاب ”جامعه شناسی” گیدنز را در دست مطالعه دارم. کتاب را از کتابفروشی دست دوم خریدم. صاحب قبلیش دانشجو همین رشته بوده. یه کسی که اصلاً نمیدانسته پاککن چیه. مثلاً یاداشت کرده: ۲کیلو خیار درشت. ۳ کیلو سیب زمینی و ….
یا مثلاً دیگر اینکه گوشه کتابش یاداشت کرده، بعد به راحتی خطش زده. انقدر این کتاب خط خطیه که من همش فکر میکنم این صاحب کتاب قبلی را پیدا کنم و براش یه پاککن بخرم. به عمق فاجعه فکر کن…
ولی کتاب خوبیه.
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…
ارسال شده توسط admin در تاریخ اسفند ۱, ۱۳۹۰ در شاخه
دستهبندی نشده
نزدیک اربعین که میشه، در کربلا، در راه کربلا، همه چیز برای زائران رایگان میشه. در واقع همه چیز “نذری” میشه. زائران فقط به فکر زیارت اند. همه به فکر ثواب اند. دیگر زائران به فکر غذا و مکان و چای و کتاب دعا و غیره نیستند. فقط به فکر زیارت اند.
آخرای صفر که میشه و به شهادت امام رضا نزدیک میشیم. همه چی در مشهد گران میشه و مخصوصاً هتل. زائران به فکر مکان، غذا، خرید سوغات و… هستند و به فکر ثواب و زیارت، خدا میداند…
و ما چقدر خود را از عراقیها با فرهنگ تر میدانیم.
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…
ارسال شده توسط admin در تاریخ بهمن ۲۷, ۱۳۹۰ در شاخه
دغدغه های دانشجویی
یک نظریه دارم و میتوانم ثابتش کنم:
چیزی به اسم درس سخت یا درس آسان وجود ندارد، تنها چیزی که هست استاد سخت گیر و استاد خوب است
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…