دیشب عروسی بود…

دیشب عروسی بود. خاصیت عروسی اینه که نمیتونه بدون حاشیه باشه. ما هم از این قانون مستثنی نبودیم. بالاخره تموم شد.
الان صداى منو از خانه بخت میشنوید.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

۱۶ روز تا عروسی

ax (40)
ازدواج یعنی پیوند دو روح، پیوند دو فکر، پیوند دو سر، پیوند دو همسر…

هر چی تاریخ عروسی نزدیکتر می‌شه، انگار به حجم کارهایی که باید انجام بدیم افزوده می‌شه. قبلاً کارهای رو دوتایی با هم پیگیری می‌کردیم. اما الان در راستای افزایش نیرو به دو گروه تقسیم شدیم و کارها را انفرادی انجام میدیم و دیگری رو از نتبجه کار با خبر میکنیم. بعله ما یه همچین گروه موفقی هستیم.

کارها زیادن. کارهای خرده ریز. مثلاً خودمون را کشتیم تا فرش خردیم حالا باید بریم ترمز فرش بخریم. یا اینکه همه بازار رو گشتیم تا یخچال خریدیم حالا یه بار دیگه باید فروشگاهها رو بگردیم تا یخچال رو پُر کنیم.

سخته ولی خوبه. هی شب میخوابم و صبح که بیدار میشم یه روز به عروسی نزدیکتر میشم. امروز شهادت امام رضا(ع) هستش. صبح بعد از نماز چند بار از خواب بیدار می‌شدم (شما بخوانید: از خواب می‌پریدم!) و با خودم می‌گفتم که دیر رفتم دنبال کارها. اما یادم می‌امد که همه جا تعطیله و دوباره می‌خوابیدم.

خدا کنه همه چیز خوب برگزار بشه.

خدا کنه بازم خدا هوامو داشته باشه.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…