نوستالوژی کتابِ کودکی هایم!

«دیدی بعضی وقتها یه کتاب میخونی و انقدر
نویسنده خوب تصویرسازی کرده که تصویرش توی ذهنت مجسم میشه و بعضی روزها
میاد جلو چشمت. بعد که بهش فکر میکنی، یادت میاد که توی یه داستان خونده
بودی.

داستان که میخونی، یکی از شخصیت های
داستان (معمولاً) قهرمان داستان را می پسندی و خودت را میذاری به جاش.
(رمان «شوهر آهو خانم» را که میخوندم، خودم را که به جای آهم خانم میذاشتم
خیلی حرص میخوردم و زندگیم رو بر آب میدیدم).

بعضی وقتها با یک شخصیت منفی هم، هَمزات
پنداری می کنیم.:یه دزدی که به خاطر درمان مادر پیرش دزدی میکنی. یا با یک
شخصیت خیلی مثبت: اون کسی که به خاطر عشقش همه جور کاری میکنه (مث فرهاد).

این که قصه چه طور تموم بشه هم مهمه.
داستان های open-ending  را خیلی دوست ندارم. احساس میکنم که نویسنده
نمیدانسته چطور باید تمومش کنه، از همین رو، همین طوری به امان خدا رهاش
کرده تا خواننده، هر جور  که دلش خواست تو ذهنش تمومش کنه. (رمان های
ارمیا، بی وتن و ناصر ارمنی از رضا امیرخانی از همین دسته اند. هر چند رضا
امیرخانی عمداً خواننده را توی خماری میذاری)

این حرفا را زدم که بگم، الان که به
کودکی ام، فکر میکنم، احساس میکنم که یه کتابی بوده و خوندمش و تو ذهنم
تصویر سازی شده ازش. درباره اش که حرف میزنم، احساس خیلی خاصی بهم دست
میده، که نمی دانم چه طور میشه، وصفش کرد. بیشتر خاطرات بچگی ام، برمیگرده
به شیطنت های برادرهام. واسه خودشون شهرآشوب هایی بودن. یه محله از دستشون
آرامش نداشتن. منم که همیشه یا قربانی میشدم و یا طعمه!

یکی از نوستالوژیک ترین خاطراتم، مربوط
به همان تابی میشه که بابا زیر پله برام بسته بود و دم غروب با مریم، تاب
بازی میکردیم. و اینکه من نمی تونستم مریم را هُل بدم و مریم چون ازم
بزرگتر بود، همیشه منو هُل میداد. جالبترین خاطرۀ آن تاب مربوط به اون
روزهایی میشه که قد کشیده بودم و وقتی می خواستم تاب بازی کنم، سرم میخورد
به پله. بابا تاب را آورد پایین تر که سرم گیر نکنه، اما تاب خیلی کوتاه
شده بود و نمی توانستم بازی کنم. بالاخره از آن خانه رفتیم و دیگه هیچ وقت
خونه مان پله ای نداشت که به پشت بام برسه.»

هر چند که الان درخت های خونمون،  به خدا می رسن….

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش… 

اندر احوالات آرایه های گاوی!

سه  غم آمد سراغم، یکباره

                           مقاله و فرانسه و آرایه

مقاله و فرانسه چاره داره

                          ولی آخر کُشد ما را آرایه

 امتحان آرایه های ادبی را مثل شاخ های این گاوه می بینم که باید بشکنمش.

پانوشت:

امروز صبح، که برای امتحان میان ترم آرایه، عزادار شده بودم، به تقلید از باباطاهر شعر بالا را سرودم. (خووووب بیــــــد؟؟!)

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

سـخت تریـن سؤال جهان!


کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر می رسد؟

کدامشان دوقلو می باشند؟

چند تا زن در عکس دیده میشود ؟

چند نفرشان خوشحال هستند؟

چند نفرشان ناراحت می باشند؟


و…


www.sohagroup.com

پانوشت:

این یک ایمیل بود. خودم که دیدمش خیلی خوش خوشانم شد.

امتحانات در آستانۀ آغاز شدن هستند. میروم تا درس بخوانم. کمتر میام. ببخشید که با نبودم، بازدید بلاگهاتون میاد پایین!!

پس فردا میان ترم آرایه های ادبی دارم. استاد بهم گفته: «می افتی!!» و میدانید که میخوام به استاد بفهمونم اشتباه فکر کرده.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو  داشته باش…

شهر من رو به زوال است، تو باید باشی!

اصلاً من می میرم برا شهردار و شهرداری اهواز.

از اول مهر تا اواسط آذر، بعید می دانم که حتی یک روز هم پله برقی ِ پل عابر پیاده خیابان نادری روشن بوده باشه.

توی پرانتز: به جرئت میگم: خیابان نادری مرکزی ترین نقطه شهر و پر ترافیک ترین، شلوغ ترین و … ترین اهواز بود. (دقت کن: بود!)

آمدن و واسه مترو نصف خیابان نادری را بستن. تا اینجا که اصلاً به مسیرم نمیخورد . برام مهم نبود. ۱تا اینکه کلهم اجمعین بستنش و مغازه ها و پاساژها نون شان آجر شد. برای پیاده ها، مسیری بس باریک باقی ماند. سرانجام از آن نادری تنها ایستگاهی برای اتوبس ها باقی ماند.

همان روز صبح آمدم برم دانشگاه. پله برقی روشن بود. جلل الخالق… وقتی از پل آمدم پایین، دیدم سر خط تاکسی ها هیچ تاکسی نیست و هیچ کس داد نمیزنه: شهرک ۲نفر، شهرک ۲ نفر…. پیام نور، پیام نور ، پیام نور…. ۱نفر آزاد،۱نفر آزاد، ۱نفر آزاد …..

آیا تاکسی ها  را آب برده بود؟ آیا تاکسی ها ترکیده بودند؟ و مهم تر از همه: چطور برم دانشگاه؟؟؟

چشمم به پلاکاردی خورد. مکانشون عوض شده بود. 

از آن روز تا به امروز، هر روزی که میرم دانشگاه و یا مسیرم میخوره به اول خیابان نادری، سوالم اینه: حالا که هیچ ماشینی از خیابان نادری رد نمیشه و فقط ایستگاه اتوبوس ها شده است، چرا پله برقی هر روز روشن است؟؟ چرا باید از پل عابر پیاده استفاده کرد، وقتی که از پل خارج میشوی، بازهم باید از بین ماشینهای عبور کنی؟؟

………………………………………………………………………………………..

شهردار + شهردار اسبق اهواز در زندان هستند (اختلاس کرده اند).

چند تن از اعضای محترم شورای شهر اهواز، زیر آب بقیه را زدند و آنها را هم به زندان فرستادند.

شورای شهر هم به دلیل کم بودن اعضا، کنسل شد.

و اکنون سوالم این است: چه کسی شهر را میچرخاند؟

از روزی که شهردار را گرفتند: آسفالت خیابان ها بهتر شد. روند ساخت مترو تسریع پیدا کرد. پل کابلی رو به اتمام گذاشته. پل جزیره تقریباً تمام شده. شهر در حال بهسازی و ساخت است کلاً.

پانوشت:

به نظرم شهردار مانع پیشرفت بود!

چه می کنید با یارانه ها؟؟ خوش میگذره؟؟!

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

اندر زیارتِ جان

اگه به هر کسی بگی چی شد که مثلاً: دانشگاه قبول شدی؟ چی شد مریض شدی؟ چطور استخدام شدی؟ قصه ای می گوید.

هر روز زندگی مان قصه است. در زمان موقع تعریف کردن قصه احساس می کنیم که پرحادثه ترین خبر دنیا را داریم، مخابره میکنیم.وقتی پست جدید میگذاریم، احساس می کنیم که هر آنکس که آنرا نخواند، بی بهره ماند! وقتی از مشکلاتمان دم میزنیم و دردِ دل می کنیم، شاید به صورت ناخودآگاه فکر می کینم که از این بدتر نمیشه!   :تاکسی خراب شد، هوا بد بود، سفر خوب بود و…

به هر حال هر حادثه، اتفاق، رویداد و مهمی را، عکس العمل چیزی یا کسی می دانیم.

این مقدمه را چیدیم که بگویم، سفر کربلایم را مدیون دعای کسی هستم که این روزها در آن وادی مقدس است و از آنجا وبلاگش را آپ می کند:

طهورا

طهورا، برگ سبزی در زندگی ام بود که قبل از سفر قبلی اش به کربلا با او آشنا شدم و التماس دعا گفتم. نمی دانم زیر قبه به امام حسین چه گفت که سه هفته نشده، زیر قبه، این بار من دعایش کردم.

موقعی که عازم بود، کامنت خصوصی گذاشت: (اینطوری نمیشه! نمیشه بیای چت؟) و این سرآغاز دوستی نادیده مان شد.

تمام این روزها دلم در حرم است. دلم با طهورا در حرم است. با طهورا به وادی السلام میروم و در سهله نماز امام عصر میخوانم و به ایوان طلای حضرت خیره می شوم.

زیارت، یک چیز است و استفاده از آن یک چیز. من همانم که از روز وداع با کربلا تا به امروز، یکسره زیر لب می خوانم: حسرت زیارت تو مونده تو این دل زارم، کربلاتو تا نبینم، آروم و قرار ندارم….

رفتم. اما بهره ای نبردم و شش گوشه ای را به آغوش نکشیدم. جمعیت مانع بود و الا اشتیاق که از وجودم فوران می کرد. عیبش این بود که اشتیاق از همۀ زائران فوران می کرد و بد مانعی بود این جمعیت.

فکر می کردم محرم که بیاید این بغض تمام می شود اما انگار تازه شروع شده است.

طهورا اینجا بود. برایم کامنت گذاشت: بوووووووووووووووووس

با دیدن کامنتش و این فکر که فراموشم نکرده و بازهم دعایم کرده و اینکه شاید، بازهم ….

بغض ِ همواره همراهم جریان پیدا کرد. 

پانوشت:

برای آنها که کربلا نرفته اند، فقط یک جمله اضافه تر بگویم:

اگر کسی چلوکباب نخورده باشد، آیا می توانید مزۀ آن را برایش توصیف کنید؟ مزۀ زیارت قابل وصف نیست و کاملاً تجربی است.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…