خوشحالی مادرانه

بی اختیار خوشحالم. خوشحال از یک موفقیت بزرگ. میپرسی چرا؟ چون خانم کوچیک ۴۵دقیقه شیر خورد و در حالی که داشتم تلاش میکردم آروغش را بگیرم، گلاب به روتون را انجام میدهد. دارم پوشکش را عوض میکنم که سکسکه اش شروع میشود و متعاقبا بداخلاق میشود. تمام که شد. دوباره گرسنه شده. دوباره ۳۵ دقیقه شیر میخورد. انگار در خلسه است. چشمانش بسته میشود. حتی در همان خلسه آروغ میزند. او را آرام در گهواره اش میگذارم. خوشحالم. خیلی خوشحال. خوشحالم که میخواهم بخوابم. خب هر چه باشد ساعت۴ صبح است و من هم حق دارم بخوابم. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم، هر چند پاهایم از خستگی گزگز میکند. دراز میکشم. چشمانم را میبندم. صدای گریه خانم کوچیک بلند میشود. یادم می آید که خوشحالی های دنیا چه کوتاه و فانی اند!

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

خانم کوچیک

image

تولد

خانم کوچیک

جز معجزه، چیز دیگری نبود.

نرگس سادات آمد و من مادر شدم.
خانم کوچیک آمد. کوچک است اما زندگیم را تغییر بزرگی داد.

دستان کوچکش تجلی قدرت خداست. چشمان درشتش تجلی ظرافت خداست. من خدا را در وجود کوچک و ظریف دخترک دیدم.
ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

محرم آمد

السلام علی شیب الخضیب

ای دل محرم آمده، وقت عزا شده

                                    ماه عزای حضرت خون خدا شده

 

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

NO WAR

شهیدی که برخاک می خفت
سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت
به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ
که بر جنگ . . .

 منبع: گوگل پلاس

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…