زندگی بهتر…

image

بسیاری از مردم برای داشتن یک زندگی بهتر تلاش میکنند. هرچند بعضی ها هم منتظر معجزه اند و دست روی دست گذاشته اند. بی هیچ تلاشی.
خیلیها زندگی بهتر را در داشتن ثروت بیشتر می دانند. عده کمی زندگی بهتر را در گرو داشتن تقوا می دانند. البته رفاه، آرامش فکری، زندگی بدون اضطراب، سلامت، امنیت و خانواده خوب نیاز هستند اما انسان های زیادی رو میشناسم که برای داشتن ثروت بیشتر تلاش میکنند اما توجهی به خانواده نمی کنند.
و صد البته ” امنیت و سلامت ت  نعمت پنهان اند” امیرالمومنین (ع)

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

۲۵ تمام

901

انسان باید هر سال روزی را  داشته باشد که وقتی به آن روز رسید،بایستد و خود را با سال قبل و سالهای قبلش در همان روز مقایسه کند. ببیند پارسال کجا بود و امسال کجاست؟ چقدر رشد کرده؟؟ چقدر تغییر کرده؟؟
من این روز را روز تولد انتخاب کردم. هر سال روز تولدم که میشود، به عقب برمیگردم و فکر میکنم. به اینکه چه شده است؟؟
پارسال روز تولدم راز دل داشتم. نرگس سادات را داشتم. راز مهمی ک بین من و همسری و خدا بود. سال قبلش هم رازی داشتم که بجز خانواده هایمان کسی از آن خبر نداشت. اتفاق این بود: چند روز قبل خانواده ای به خانه ما آماده بودند برای امر خیر.
سال قبل ترش در یک حرکت آکروباتیک و در اوج افسردگی با وبلاگ نویسی خداحافظی کردم. سال قبل ترش یک مطلب شادانه و نشاطانه برای تولدم نوشتم. برای روزهایی که دانشجو بودم.

تمام آن روزها گذشتند. امروز با ۲۵ سالگی خداحافظی کردم. چقدر بزرگ شدم! کی به کی این اتفاق مهم افتاد؟ کی و چگونه و با کدام سرعت غیرمجاز به این سن رسیدم؟ احساس پیری نمی کنم اما حس لطیف و ماجراجویانه نوجواتی را از دست داده ام.
حالا روزهای خوش دبیرستان و مدرسه را سالهاست به اتمام رسانیده ام. آن کنکور فاجعه سالهای سال است که تمام شده است. حتی دوره دانشجویی را پشت سر گذاشتم. هرچند شاید برای ادامه تحصیل بدان بازگشتم. اما می دانم که از غول ازدواج گذشتم و از دردسر خواستگاران رها گشتم. حالا مادر دخترکی چهارماهه هستم.
زندگی به سرعت میگذرد. آرزوهایمان جاریست. زندگی روان است.

خدایا شکرت

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

این روزها چگونه میگذرند؟؟؟

image

همیشه بهمن ماه ماه خوبی بود. ماه مهربانی. ماه تعطیلات میان ترم. ماه تولدم. ماهی که برای اول بار همسری را دیدم. ماه خوب پیروزی!

این روزها در کنار خانوم کوچیک، روزها خیلی سریع می گذرند. خیلی سریع

 

در آن روزهای آخری ک به تولد خانوم کوچیک مانده بود، روزها تا سر حد ممکن طولانی شده بودند. بسیار کشدار و اذیت کننده. این روزهایی ک در حال سپری کردنشان هستم، تا سر حد ممکن زود میگذرند. تا می ایم تکانی به خودم بدهم و کاری را از سر باز کنم، صبح تبدیل به شب شده. و تا می آیم استراحتی کنم و هنوز خوب سرم را روی بالش نگذاشتم که صبح می شود.
اگر  احوالم را بپرسی، خواهم گفت که روزها به سرعت و از پی هم میگذرند.
روزهایی که به لطف و مرحمت الهی، تا سر حد ممکن مملو از نشاط و شادی و مهم تر از همه آرامش هستند.
اصلا هیچ اهمیتی ندارد که خوابم کم شده و کارهای زیادی در انتظار انجام شدن قرار دارند، مهم ترین چیز این است که در سایه مرحمت خداوند، همه چیز آرام است…

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

ضدحال یک مدیر وبلاگ

اینکه بیای وبلاگت خوشکلت رو ببینی که هی به ماه قبل برمیگرده اصلاً خوشایند نیست.  بازهم وبلاگم به گذشته برگشته. و من بعنوان مدیر(خخخخ!) ناراحتم. مطالب اخیر حذف شدن. سربرگ و پس زمینه هم همینطور…

ضدحال بدی خوردم…

 

ای خدا بازم خودت هوا ما رو داشته باش..

میلاد

945381_366815710096636_2031237312_n

امروز دیدمت. کنارم بودی. چه روزهای خوبیست، روزهای شادی. خدا کند همیشگی باشند. دلپذیر و شیرین. خداوندگارا شکر…

مهربان همسرم، ان شاالله ۱۲۰ ساله  شوی.

تولدت مبارک،  فرمانده!

 

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…