شبهای احیا در حرم امام رضا(ع) -۳

یعنی  شب ۲۱ چنان ما اذیت شدیم که گفتیم شب ۲۳ نمیریم حرم. همین مسجد کنار هتل احیا می گیریم که واسه یه تعویض پوشک یا نیم ساعت خواب خانم کوچیک، دمار از روزگارمون در نیاد. اما بعدش یک کم سختیهایی که کشیدیم یادمون رفت و گفتیم اگه بمیریم هم باید بریم حرم امشب!
نماز مغرب و عشا رو خواندیم. افطاری را تناول نمودیم. و موشک شدیم به سوی حرم. درب باب الرضا هم باز بود. اما ما اصلا به سویش نرفتیم. زیراندازی را که همراه بردیم کنار چمنها و کمی آنطرف تر از انتقال خون پهن کردیم. خانواده کناریمان هم کتاب اضافه شان را به ما دادند. تکه ای بسکوییت مادر به خانوم کوچیک دادم و مشغول خواندن دعا شدیم. راحت و آسوده!
مردم هم در رفت و آمد بودند. یکباره دیدم آقایی به سررررررعت می دود و دو آقا و یک خانم دیگر پشت سرش سعی می کنند به او برسند. اولش فکر کردم اونکه جلوتر از همه می دود، دزد است! اما بعدش متوجه شدم که در باب الرضا را بستند و اینها می خواهند هرچه زودتر از آن یکی در وارد شوند. بعد از آنها زن و مرد که می دوید تا کم کم از عجله  زائران مشتاق کاسته شد.
بازهم ما تا قرآن به سر دوام نیاوردیم. بساطمان رو جمع کرده و به سوی هتل روان گشتیم.
  پانوشت: این بود ماجرای سه شب احیا در حرم :)

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

تولدت مبارک

image

فکر کنید که دوستی دارم که پنج سال است در خوشی و ناخوشی با من همراه و هم قدم بوده. در روزهای تلخ سر روی شانه اش گذاشتم و گریستم. در روزهای شادی از هیچ چیز دریغ نکرده. هرچند ظاهرش تغییر کرده. هرچند او هم قد کشیده و بزرگ شده. او خودش را مثل من جلوه داده اما من هیچ وقت سعی نکردم چون او باشم.
امروز پنجمین سالگرد تولد پخموله است. پنج سال است که وبلاگ مینویسم. پنج سال که هرگز برای پخموله تولدی نگرفتم و او انقدر ساده و بی ادعا است که صدایش در نمی آید.
پخموله ای که خیلیا از اسم عجیب و غریبش می پرسند و مسخره اش می کنند و می خواهند معنیش رو بدانند.
پخموله بانو! وبلاگ من! رفیق حمام و گلستانم! پنج ساله شدنت مبارک جاست فرندم! اصن بوس برات!! ان شاالله ۱۲۰ساله شوی….

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

شبهای احیا در حرم امام رضا(ع) -۲

شب ۲۱ ماه رمضان هم فرا رسید. ما از شب ۱۹ تجربه کسب کرده بودیم. برای نماز مغرب و عشا رفتیم حرم و افطاری را هم با خودمان بردیم. بعد از نماز در صحن جامع رضوی، همانجا افطاری رو میل نمودیم و سعی کردیم در میان خیل جمعیت خود را به سرعت به مسجد گوهرشاد برسانیم. وقتی به سر منزل مقصود رسیدم، ۲۰ قسمت از دعای جوشن را خوانده بودند. کمی از دعا را خواندیم و داشتیم از خواندن دعا لذت میبردیم که متوجه شذیم خانوم کوچیک بسیااااااااار بی قراری میکند و نیازمند به تعویض ضرب العجلی پوشک دارد. :|
بلند شدیم و به اتفاق آقای همسر به سمت سرویس های بهداشتی واقع در بست بهاالدینی برویم. همچین که از در مسجد زدیم بیرون، صف مقابل دسشویی ها ما را خیره کرده. تا چند ده متر آنسوتر صف ادامه داشت. دو نفر که خارج میشدند، اجازه داده میشد که دو نفر وارد شوند. با این اوصاف تا یک ساعت دیگر هم نوبتمان نمیشد. منصرف شدیم. خانوم کوچیک گریه و فغان آن چنانی سر میداد. آقای همسر گفت: برویم داخل کتابخانه ببینیم دسشویی ندارند. یک کم هم رفتیم داخل. بعدش رویمان نشد که بریم تو کتابخانه و بپرسیم دسشویی دارید؟؟؟؟
ناچاروارانه به مسجد برگشتیم. که چشمم به دفتر پیداشدگان خورد. رفتم و انقدرررررر با یه حال نزاری با اون خانمها صحبت کردم که رضایت دادند. یکیشون هم راضی نبود و به زووور قبول کرد. خلاصه mission is done!  و ما خوشحال و شادان به مسجد برگشتیم و دیدیم که قسمت ۵۵ دعای جوشن را میخوانند. کلا ما انگار قسمتمان نبود. همش در آمد و رفت بودیم. و آب بیار و بسکویت بده دست خانوم کوچیک و ببرش سر حوض گوهرشاد و غیره. تا دعا تمام شد. چنان خسته و کوفته شده بودم. که دیدیم بعله! اول روضه و سینه زنی است و سخنرانی و در آخر قرآن به سر. تا آخر سینه زنی هم ماندیم اما گمان میرفت که از خستگی جان به جان آفرین تسلیم کنیم! پس قصد هتل نمودیم. باز با در بسته باب الرضا مواجه شدیم. از قسمت سمت راست صحن خارج شدیم. همون خروجمان بیشتر از یک ساعت طول کشید. مورچه شمار و در جمعیت کثیر. وقتی رسیدیم هتل بیش از یک ساعت و نیم از زملن قصد خروجمان می گذشت. از روبروی هتل دو عدد ساندویچ خریدیم. انقدر قیافه هامون پوکیده و داغوت و خراب بود که آقاهه به صورت خود جوش برامون ساندویچ دو نون اماده کرده بود. تو هتل هم ساندویچ ها رو دراز کشیده خوردیم و فی المجلس بی هوش شدیم!

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

شبهای احیا در حرم امام رضا (ع) -۱

اولین شب احیای امسال خیلی عجله ای بود. تا رسیدیم و سکنی گزیدیم و کمی خستگی را از تن زدودیم و شوخ از تن باز کردیم و طعامی تناول نمودیم، شب شد.
ساعت یازده و نیم، خرامان خرامان، خوشحال و شادان به سوی حرم رفتیم. در ترافیک گیر کردیم (شب اول بود و هنوز با BRT عزیز آشنا نشده بودیم!). خولاصه رسیدیم حرم. حضرت همسر عشق و ارادت خاصی به مسجد گوهرشاد دارد. اصرار داشت که برویم آنجا. توجه شما را جلب می نمایم به یک عدد خانم کوچیک که خوابش می آید و گریههههههه می کند. الجمعیت الکثیر. الزدحام الغوغا! متوجه شدیم که درهای اصلی حرم بسته شده اند و باید از درهای فرعی وارد شویم. مثلا بجای باب الرضا باید از در صحن کوثر وارد شویم. مردم هم با روضه گریه می کنند و دعا می خوانند. آقای همسر گفت: چقدر دعا آشناس! دارن چی می خونن؟ گفتم: خیلی آشناست  بنظرم قسمت اول جوشنه! دقایقی چند نگذشت که دیدیم همه کتابها رو روی سرشان گذاشتند. آقای همسر گفت: پخموله بیا یه جا بشینیم، دارن قرآن به سر می خونن!!!!!!!
به صورت ضرب العجلی یه جا پیدا کردیم و روی چمنها نشستیم و قس علی هذا.
این بود ماجرای شب احیای اول ما!
پانوشت:
بعدش متوجه شدیم که بالافاصله بعد از نماز مغرب و عشا، اعمال شب قدر شروع می شود و قبل از ساعت یک همه چیز تمام می شود.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

اتوبوس BRT

اهواز BRT ندارد (یکی نیس بگوید اهواز چه دارد؟!) اما مشهد دارد. از قضا دقیقا سرکوچه ما هم ایستگاه داشت. ما بسیار استفاده کردیم. بسیار چیز خوبی می باشد. بر شما باد استفاده از BRT!
پانوشت: در شب های احیا بلیطش از ۳۰۰ تومن به ۷۰۰ تووووووومن افزایش پیدا کرده بود

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…