این روزهایم

راستش دلم میخاد یه اتفاق یا یه هیجان زیادی به زندگیم وارد بشه که بیام دربارش با آب و تاب تعریف کنم براتون. اما خب خبری نیست.
فقط اینکه بحمدالله همه در خانه ما خوشحالند. می پرسی چرا؟ عروس به خانه می آوریم :مغرور و اینجانب هم عروس دار می شوم. (شما بخوانید: جاری) 
خب این اتفاق جدید هیجان زیادی دارد اما آنقدرها به این وبلاگ مربوط نیس و فکر کنم اتفاقات و حاشیه های جالبش از حوصله جمع، خارجه!
فقط تنها نکته ای که به نظرم قابل گفتنه اینه که چند وقتی است که به این باور رسیده ام که وقتی رحمت خداوند بر خانواده ای نازل می شود، آن به عینه مشخص است. (البته ما همیشه در زیر باران رحمت الهی هستیم)  مثلا وقتی یکی از بچه های خانواده ازدواج می کند و پشت سرش یکی دوتای دیگر هم ازدواج می کنند. مثلا خواهرشوهرم عقد بود که ما هم عقد کردیم. و بعد اول او عروسی گرفت و چند ماه بعد ما. من خیلی این اتفاقات خوشایند را دوست دارم و انرژی خیلی مثبتی ازشون میگیرم. امیدوارم به لطف خدا بازهممم تکرار شوند.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

عید فطر در حرم امام رضا(ع)

image
خانم کوچیک در لابلای پتو در شبستان گوهرشاد

قبل از اذان صبح رفتیم حرم. خودمان را به مسجد گوهرشاد رساندیم. من و خانم کوچیک در یکی از شبستان ها نشستیم و نماز خواندیم. من بخاطر اینکه خواب خانم کوچیک رو خراب نکنم برای نماز صبح اصلا حرم نمی رفتم. این اولین نماز صبح این سفر بود که در حرم می خواندم. و واقعا عجب صفایی دارد…
بعدش متوجه شدم که در شبستان دوبار نماز صبح می خوانند، بار دوم برای کسانیکه دیر رسیدند می خوانند. با توجه به کمردردی که این روزها عایدم شده بود و از پیامدهای بغل کردن زیاد خانم کوچیک بود، یه گوشه دنج پیدا کردم و تکیه دادم. شبستان بسیار سرد بود. فقط خدا رو شکر خدا ذهنمان رسید و پتویی برای دخترک آورده بودم. صحنه بسیار جالبی بود. خانوم کوچیک را روی پایم تکان میدادم و داشت می خوابید و من از روی مفاتیح دعا می خواندم. بازهم می گویم که هوا در شبستان بسیار سرد بود و معلوم نبود آنجایی که ما نشستیم نماز عید خوانده می شود یا نه. همینطور از این خادم بپرس و از آن خادم بپرس و هیچ کدام دقیق نمی دانستند. بعضی خانمها در شبستان می خوابیدند و خادمها بیدارشان می کردند. داشتم دعا می خواندم و خانوم کوچیک در میان پتو پیچیده شده خواب بود که به یکباره سه تا خادم دویدند و خانم ها یاالله برید شبستان سمت چپ و اینجا محل نماز اقایان است، یک دفعه شبستان به تکاپو افتاد. به شبستان کناری رفتیم. انجا هم داشتند اقایون رو بیدار می کردند و از شبستان بیرونشان می کردند. کم کم.خانمهایی به شبستان امدند. یک نکته بسیار جالب بود. هر کس وارد شبستان می شد، علی رغم تذکر خادمها، همان ابتدای شبستان می نشست. بصورتیکه آنهایی که بعدا می آمدند باید از سر و کول اینها رد می شدند. به قول خودشان نزدیک در می نشستند که موقع خروج زودتر خارج شوند. نماز شروع شد. یعنی انقدر صدای بلندگو زیاد بود و آن آقای محترم با صوووووت زیبا قنوت نماز را می خواند که خانوم کوچیک دقیقه ای یکبار بیدار می شد. اینجانب را تصور بنمایید که بچه در بغل. پتو روی بچه، در حال قنوت، دعای قنوت توی دستم و یه دستی دارم قنوت می خوانم و همزمان بچه را می خوابانم. اصن یه چیزی میگم و یه چیزی میشنوید! سرنماز هم اعصابم خراب شد که چرا این آقا انقدر اصرار دارد که آهسته و با صوت دعا را بخواند؟؟؟؟! ما اینجا از کمردرد شهید شدیم! (دقت کن: نمردم، شهید شدم!)
خولاصه نماز تمام شد. و به بسته صبحانه حرم هم نرسید. صف جلویی ما بسته ها تمام شد. بر حسب اتفاق متوجه شدم که در شبستان نهاوندی هستم و دقیییییییییقن همانجایی نشستم که چند سال قبل معتکف بودم. حتی یک متر آن طرفتر هم نبودم. دقیییییقن همانجا!
آقای همسر و خانوم کوچیک و به هتل برگشتند و من برای وداع با امام مهربانیها رفتم. جان را بر سر دست گرفته بودم انگار! آتش در دستم بود. “انگار ماری بر روی دلم چنبره زده بود” به هر سختیییییی که بود وداع کردم و به هتل امدم و جمع و جور کردیم و خسته، نماز نخوانده، گشنه، تشنه و محتاج به دقیقه ای خواب به فرودگاه رفتیم.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

شب عید فطر

image
صحن آزادی/ شب عید فطر/ عکاس: پخموله بانو!

یکی از علایقم یا به قول تجددگراها، یکی از فیورهام (faver)  اینه که شب عید فطر تو حرم باشم.
بمناسبت عید، نقاره بزنن. حرم چراغانی بشه.
اون چیزی که خیلی زیاد مورد علاقمه، اون نشاط و شادی هستش که بین زائرین موج میزنه. همه خیلی زیاااااااد خوشحالن. حتا اگه دارن گریه میکنن اما بازم خوشحالن!
******
شب عید تنها دفعه ای بود که تنها رفتم حرم. یعنی تنهای تنها هم نبودم. خانوم کوچیک همراهم بود اما همســــــــ(فـ)ــــــرم یه کار مهم داشت و نمی تونست بیاد. وقتی رفتم به نماز مغرب و عشا نرسیدم. هتلمون از حرم فاصله داشت و ترافیک و جمعیت و … . یه گوشه از صحن جامع نماز خوندم. موقع نماز هم یه روسری پهن کردم روی زمین و خانوم کوچیک رو گذاشتم روش و بسکوییت مادر خورد تا من نماز خوندم. بعدش مادر، دختری حرم رو دور زدیم. رفتیم صحن آزادی و آن بهشت چراغانی را دیدیم. رفتیم صحن انقلاب و گوش دل به نقاره ها سپردیم.

پانوشت:
لا تجعل الله آخری العهدی من زیارتکم…

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

مهمانی خصوصی!

در همان روزهای نخست اقامت در مشهد، ما یک عدد مسجد خوشکل در جوار هتلمان پیدا کردیم که هر شب افطاری خووووب می دهد.
یک شب گفتیم میریم نماز می خوانیم و اگر افطاری هم دادند میل می نماییم و میایم هتل و بعد میریم حرم :D
من به سمت قسمت زنانه مسجد که مثل دیگر مساجد در طبقه بالاست روانه گشتم. اولش وقتی داشتم کفشهام رو تو جاکفشی میذاشتم احساس کردم کفشها به شدت نو و خوشکل تشریف دارند، بعد توجهی نکردم و رفتم از پله ها بالا.
خب من خودم در محیط مساجد بزرگ شدم. همیشه مساجد پر از خانم های چادری و محجبه است. با روسری های بلند و لبهای خندان.
از پله ها که داشتم بالا می رفتم یک خانمی با کت شلوار مجلسی و روسری شیک و آرایش کرده جلویم ظاهر شد. بدون چادر هم بود. خوشامدگویی گرمی کرد و من رفتم تو مسجد که دیدم همه دور سفره نشسته اند و نماز جماعت نیست. از یه خانم دیگه ای که یه پیراهن مجلسی کوتاه با ساپورت پوشیده بود و روسری سرش نبود پرسیدم: نماز جماعت نیس؟ گفت: نه. اینجا فقط برای آقایان نماز جماعت هست. اینجا یه مهمونیه خصوصیه.
منم نمازم رو یه گوشه و در کنار چندتا خانوم دیگه فُرادا خوندم و میخاستم از مسجد (که متوجه شدم حسینه است) خارج بشم که همون خانوم کت شلواریه نذاشت و منو به زووووور سر سفره نشاند. واقعا نمی خاستم بمونم. چون کسی رو آنجا نمی شناختم. لباس خودم و خانوم کوچیک اصلا مناسب مهمانی خصوصیشون نبود و …
اما به اصرار موندم. پذیرایی خوبی هم کردند. البته مهمان ها هم سنگ تمام گذاشته بودند و حسابی به خودشان رسیده بودند. البته من متوجه شدم که پچ پچ و چشم و هم چشمی بینشان غوغا می کند. رغابت بر سر لباس، آرایش و طلا بی داد می کرد. کاملا مشخص بود. با خودم گفتم اصلا بهتر که چنین اقوام یا دوستانی ندارم. خدا رو شکر که به چنین افطاری هایی دعوت نمی شوم. اصلا بمیرم هم دیگه پامو اینجا نمی ذارم.
پانوشت:
فردا شبش آقای همسر به شوخی می گفت: بیا بریم بازم حسینیه نماز بخونیم. بهش میگفتم: اول بریم لباس مجلسی از این خوشکلا و یه ده دوازده تا النگو طلا برام بخر، تا باهات بیام.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

کالسکه بچه

خانوم کوچیک تا همین اردیبهشت ماه در کالسکه می نشست و چون الباقی کودکان تا در کالسکه بود و کالسکه حرکت میکرد، صدایش در نمی آمد. بعد از آن نمی دانم چه شد که از کالسکه می ترسید. تا در کالسکه می گذاریمش گریه های آن چنانی سر می دهد و شروع به لرزیدن می کند.
خب ما هم گفتیم حیف است که این همه در مشهد طفل معصوم را بغل کنیم. با دو دلی کالسکه را هم با خود بردیم. (کالسکه عصایی است و حسابی جمع و جور و کوچک است.) یکی دوبار امتحان کردیم و بی فایده بود. زان پس تو هتل تمرین می کردیم. خانوم کوچیک رو توی کالسکه می گذاشتیم و هر ژانگولر بازی که به ذهن شما نمی رسد از خودمان درآوردیم تا آرام باشد و سرجایش بماند. اصلا روزهای اول حتا حاضر نبود به کالسکه دست هم بزند. بعد از چند روز تمرینات سخت و نفسگیر، به نظر می رسید که مقصود حاصل شده. کالسکه را برداشته و قصد بازار نمودیم. دم در هتل خانوم کوچیک را در کالسکه گذاشتیم و حتا در خیابان مشغول ژانگولر بازی شدیم. اما انگار آب در هاون کوبیده بودیم. بعد با یک عدد قیافه این شکلی :| منتظر شدیم و آقای همسر به هتل برگشت و کالسکه را سرجایش گذاشت  و بچه را کول کردیم و به خرید رفتیم. :|
ولی از تمرینات فارغ نشدیم. زهی خیال باطل! ما بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم (-B به تمرینات ادامه دادیم و یک شب هم به پارک نزدیک هتل رفتیم. اما تو روتون نگاه نمی کنم اگه فکر کرده باشید که بیشتر از یک دقیقه از کالسکه استفاده کردیم. در راه بازگشت از پارک، من کالسکه خالی را می آوردم و آقای همسر هم خانوم کوچیک را بغل کرده بود. که هیچ کداممان دست خالی و راحت و آسوده نباشیم :)

پانوشت:
جهت آشنایی بیشتر شما به اخلاق خانوم  کوچیک اضافه میکنم که علیامخدره با نشستن در روروئک، صندلی ماشین، کالسکه مخالف است. از پوشیدن هر نوع روسری، کلاه، گیره مو و هرچیزی که بر سر همایونی متصل باشد، امتناع می ورزد. البته میانه خوبی با خوردن آب، آبمیوه و شیر با شیشه شیر ندارد. از نظر علیامخدره لثه گیر و پستانک هم چیزهای مسخره ای هستند.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…