تب سوزناک

الان ساعت ۱:۵۰ دقیقه شبه. و سومین شبی هستش که خانوم کوچیک تو تب می سوزه. دخترک خوش اخلاقم به شدت ناراحته. همش به من چسبیده. تو خونه نوبتی بغلش میکنیم و راه میریم. آقای همسر مرتبا میبرش دم در حیاط تا ماشین ها رو نگاه کنه و آروم بشه. یا بیوفتن دنبال گربه ها :D دخترک یک سال و ده روز سن داره اما دندان نداره. فردا نوبت دکتر گرفتیم واسش. احتمال قوی اینه که بخاطر دندون هاش انقدر تب کرده.
خدایا همه مریض ها رو شفا بده…

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

کاش بازهم کودک می شدم

چند رو

ز قبل بر حسب اتفاق به این مطلب برخوردم:

ﺩﮐﺘﺮ ﻫﻼﮐﻮﯾﯽ ﻭ ﺗﻌﻠﯿﻢ ﻭ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ:
ﺍﮔﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺭﺍ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻨﻢ .
ﺍﻧﮕﺸﺘﻢ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ ،
ﮐﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﺩﺏ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻡ ﻭﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ، ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﺑﻪ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭﯼ
ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ .
ﮐﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ
ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ .
ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺵ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ، ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮎ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺶ ﺗﺮﯼ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻣﯽ
ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ .
ﮐﻢ ﺗﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﺪﯼ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ ،ﺍﻣﺎ ﺟﺪﯼ ﺗﺮ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ .
ﺩﺷﺖ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺶ ﺗﺮﯼ ﺑﺎ ﻭﯼ ﻣﯽ ﭘﯿﻤﻮﺩﻡ ،ﻭ ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﺑﯿﺶ ﺗﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ
ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ .
ﮐﻢ ﺗﺮﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﻨﺪﺗﺮ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﺩ . ﻭ ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﻣﯽ
ﮐﺸﯿﺪﻡ . ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺧﺸﮏ ﻭﺳﺨﺖ ﮔﯿﺮﺍﻧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺗﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻡ .
ﻭ ﺩﺭﻋﻮﺽ ﺑﯿﺶ ﺗﺮ ﺣﻤﺎﯾﺘﺶ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ .
ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺧﺎﻧﻪ ، ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺍﻭﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺎﺧﺘﻢ .
ﻭﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ

ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺷﺪ ﺩﻫﻢ ، ﻗﺪﺭﺕ ﻋﺸﻖ
ﻭﺭﺯﯾ

ﺪﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ…

خیلی به فکر فرو رفتم. (دقت کن: خیلی!) به اینکه دارم چه تلاشی میکنم که دخترکم مودب باشد. اما کسی به من گفت که تلاشی لازم نیس، ادب فرزندم به من (مادرش) شبیه خواهد بود. خب پس بهتره تلاش کنم که از همین الان رابطه خوب و صحیحی با دخترکم داشته باشم.
داشتن رابطه خوب با کودک و به خصوص نوجوانان بسیار مهمه. اما حرف زدن تا عمل کردن…
بگذریم! از الان نگران نوجوانی خانوم کوچیک هستم و به این فکر میکنم که اگر روزها با همین سرعت طی شوند، دخترکم به زودی ۱۳ساله خواهد شد. با تمام وجود دلم می خواهد که در روزهای پرالتهاب نوجوانی، من یعنی مادرش، همراه ترین و همدل ترین فرد زندگیش باشم.
و حالا که کوچک است من هم کوچک باشم. بازی های ساده  باهم داشته باشیم و از خنده غش کنیم.
خیلیا رو دیدم که همیشه میگن: دلمون برای بچگیامون تنگ شده. اما واقعا وقتی هم بازی یه بچه بشیم تماااااااام خاطرات کودکیمون زنده میشه. مخصوصأ برای یه آدم خاطره بازی مثل من که همه روزها و سال های گذشته اش مث روز روشن جلو چشماشه و حالا داره به وضوح تکرارشون میکنه.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

تولد یک سالگی خانوم کوچیک

در این مدتی که نبودم اتفاقات خیلی خاصی نیوفتاد. اما دوری از وبلاگ و شما دوستان وبلاگی  بسیار غم انگیز و بنیادافکن بود.
۲۰مهر تولد یکسالگی خانوم کوچیک بود. خیلی دلم میخاست و میتونستم اینجا بنویسم اون روزا. از اینکه واقعا این یک سال شیرین چقدر سریع گذشت و دخترکم یک ساله شده ماشاالله. (ان شاالله عروسیش :)   )
تولدش رو توی پارک گرفتیم. خوب بود و بسیار خوش گذشت اما به اندازه کافی نور نداشت و عکسها خوب نشدن. ما انقدر انگیزه داشتیم که از این پرچمهای مثلثی درست کنیم و به درختان حاشیه کارون عزیز بیاویزیم. تنی چند از مهمانان گرام اندیشه کردند که این تزیینات در پارک موجود بوده است :|
تم تولد زنبوری بود. به مناسبت عید غدیر “هدیه سیدی” دادیم. کیک رو هم خودم درستیدم. خیلی عالی نشد اما خب مشوقان زیادی در این زمینه داشتم.

image
نوشته روی کیک: نرگس سادات تولدت مبارک

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

زنده شدم

مُرده بُدَم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

یعنی وقتی دیدم وبلاگم درست شده با صدای بلند این شعر رو خوندم :-) :-|

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

برکت در مهمانی

الان بعد از نزدیک ب دوسال زندگی مشترک به نتایجی اندر احوالات مهمان رسیده ام!
زنداداشم یه بار بهم گفت که مهمان ها بعضیاشون خیلی خیر و برکت دارن و قدمشون سبکه. شاید در نگاه اول این یک کم خرافه بنظر بیاد اما واقعا من خودم به این نتیجه رسیدم و حرفش بنظرم عین حقیقته. (میگما! الان فکر نکنید یه وقت که زنداداشم پیرزنه. نه! هم سن و سال خودمونه!)
مثلا یه بنده خدایی هست هربار زنگ میزنه که میخاد بیاد خونمون ما هیچی تو خونه واسه پذیرایی نداریم. بعد می افتیم تو هول و ولا که زود بریم خرید کنیم و از این صوبتا!
یه نفر دیگه ای هم هست که هربار میاد خونمون همون روز بر حسب اتفاق مثلا ما کیک پختیم. یا مثلا یه بار اومدن و ما یه عالمه آش پشت پا درست کرده بودیم.
بعضی وقتا میبینی یکی هربار میاد خونت و هرچی غذا زیاد درست میکنی سرسفره غذا کم میاد. یا اون دفعه داداشم اینا اومده بودن و من دقیقا به تعداد پیمانه برنج گذاشتم و یه عالمه اضافه اومد.
دیگه خیلی حرف نزنم و خستتون نکنم… بعضی مهمونها وقتی میان انگار کارهای خونه میزبان تند تند انجام میشه و همه چی خوب پیش میره، بعضیا هم بعد از رفتنشون میزبان از خستگی حال نداره تکون بخوره! انقدر که از سوختن غذا و بدمزه شدنش و کارهای حاشیه مهمانی خسته شده.
ولی با همه این حرفها من به برکت اعتقاد دارم. و ان شاالله زندگیمون پر از خیر و برکت باشه :)

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…