اندر احوالات مرافق!

از اهواز که رفتیم اولین جایی که چشممان مرافق  دید،
ناکجا آبادی بود که برای نماز و ناهار توقف کرده بودیم.

عجیب ترین مرافق ها رو در مسجد سهله رویت کردیم. سنگ یه
متر در زمین فرو رفته بود. انصافاً خیلی تر تمیز بودن.
Viewاش عالی
بود. باغچه دار بود. آدم دلش میخواست وضو که گرفت همونجا بمونه و دیگه نیاد!!!

تا اینکه آمدیم کربلا. هتلمون خیلی با کلاس بود. دقت کن:
خیلی. از این همین رو، مرافق هاش فرنگی بودن. داد خیلی از همکاروانی هامون در
آمده بود. قصه ای بود برا خودش

. نجف هم که بودیم، مرافق ها رو به قبله بودن و باید یه وری….(بسه دیگه، همه چی رو که نمیشه گفت.
زن و بچه مردم از اینجا رد میشن)

مرافق های سر راهی یا پارکهای ایران رو دیدین حتماً. ایرانیها باید برن از عراقیها یاد بیرن. همون ناکجا آبادی که ایستادیم، جایی بود که تمام ایرانی  های میاستادن. عین گُل بود. تمیییییییییز. اما اگه ایران بود چی؟؟؟

بین شلمچه تا نجف راه به راه در بر بیابون چهار تا بلوک و آجر روهم میذاشتن و نوشته بود: مرافق للنساء، مرافق للرجال. مثلاً بزگراه تهران-قم  رو تصور کنید که کنارش از این میله ها نداشته باشه. هر صد متر و یا شاید کمتر مرافق داشته باشه. اصلاً این همه مرافق به چه کاری می آمد؟

ٍ خولاصه واسه خودش قصه ای بود!

مرافق در زبان شیرین عربی معادل همون مستراح خودمونه!


بعداً نوشت:

ای روح خدا مبارکت باد

سی ساله جوان شد انقلابت

دهه فجر شروع شده.دهه ای که یادگاری جاوید از پدر و مادران ماست. یادگاری از دلاوریها و رزمندگیهاست. یادگاری از عشق به امام و ولایت و اسلام است. پس فردا ۲۲ بهمن است. یه جوری شرکت میکنیم که کور شود هر آن کس که نتواند دید. چه مخالف رئیس جمهور باشیم و چه موافق شرکت در راهپیمایی الزامی است. تا دشمن چشش دربیاد!

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش….

اندر احوالات{قدقد}

برای اونایی که در روز چندین و چند وعده غذا میخورن (مث من)
و از انواع و اقسام مرغ (بخصوص اونایی که بو میده) متنفرم{قدقد}، زندگی با هفته ای
۱۰ وعده مرغ خیلی سخت میشه{قدقد}. یه مرغ خشکِ بودار که از گلو پایین نمیره{قدقد}.
یکی از خانمها میگفت:« نمیدونستم، و الا خشک کن می آوردم که غذا  رو بفرستم پایین!» {قدقد}

آیا میتونید یه زرشک پلوبا مرغی رو تصور کنید {قدقد} که یه
قطره سس هم نداشته باشه؟{قدقد}

آیا میتونید یه نفر رو تصور کنید که از مرغ متنفره و داره
زرشک پلو فوق الذکر رو با ولع هر چه تمام تر میخوره؟؟{قدقد}

آیا میتونید تصور کنید که اون یه نفر من هستم؟؟؟{قدقد}

** ** **
** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** ** **

کلاً عراقی ها{قدقد}، مخلوقات عجیب الخلقه ای هستن. به جز
صبحونه، به همراه تمام غذاهاشون {قدقد} نوشابه میخورن. از سالاد یا سبزی و یا حتی
آب خبری نیست. هربار که میگفتیم آب میخوایم{قدقد}،گارسون یه طور عجیب غریبی نگامون
میکرد و آب می آورد برامون. در طی قصه ای که بعداً تعریفش میکنم سرما خوردم و تا
کنون نیز ادامه دارد. هم اکنون هم وقتی سرفه میکنم، به جای اوهو اوهو، صدای{قدقد}
می آید!!

خولاصه واسه انسان شکم پرستی مث من، زندگی به کندی
میگذشت… {قدقد}…

پ ن :

راهنمایی: متن را بدون  {قدقد}بخوانید. {قدقد} های موجود در متن، صدای
سرفه های اینجانب میباشد!

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…  

من برگشتــــــــــــــــــــم

 

با عرض سلام و خسته نباشید.

اینجانب اعلام می
دارد که دیشب به وطن و شهر خوش آب و هوای اهواز  قدم گذاشتم. ( اسمایل کف و سوت و اینا)

روز آخر لپ تاپم یه دفعه خراب شد و نتونستم پست
خداحافظی بزنم.

اما الان که میتونم خاطره هاشو بنویسم.

شب میام و پست خاطره میزنم.
الان هم یخ چندتا از  کامنت ها رو جواب
میدم خیلی بیشتر از اونی هستن که فکرش رو میکردم و یه سر کوچولو به  بلاگهاتون میزنم.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

یاداشتهای یک چرکولک!

قبل از رفتن، مامان دوست داشت که بره سر مزار
مامانش. مامان بزرگم رو- هر  چند خودش وصیت
نکرده که مبادا دردسری درست کنه برامون- در زادگاهش به خاک سپردیم. امروز ساعت ۱۲
راه افتادیم به سوی زادگاه مامان بزرگ. از زادگاهش متنفرم. چون بعد از چندین سال
در یکی از تلخترین روزام( روز خاکسپاری مامان بزرگ) دوباره پامو به شهرش گذاشتم:
دیوارهایی که از سنگ تراش خورده هستن و پنجره هاشون چوبیه. هوا خیلی عالی بود. اما
من از زادگاه مامان بزرگ … بی خیال…

موقع برگشت، سر راه بابا یک عدد گوسفند خرید.
بله، درست خوندی، بابا یه گوسفند خرید و همونجا هم داد سرش رو بریدن و پوستش رو
کندن و گوسفند رو با تمام متعلقات ( کله و پاچه ها و سیراب و جیگرو دل و …) به
خانه آورد. امشب ما به عنوان شام بره کباب و جیگر کباب و دل کباب و قلوه کباب و
شیشلیک داریم به همراه پلو. همۀ برادران گرام هم دعوت شده اند. ما از گرسنگی هلاک
شدیم. یکی از داداش هایم سر راه، پیش فلکه توپ خونه، ماشینش خراب شده و داداش
بزرگم رفته کمکش و ما اینجا همینطوری آویزون موندیم که بیایند تا بساط کباب
بختیاری اصیل را راه بندازیم.

بابا میگه که قبل از رفتن میخواد تقویتمون کنه!
فردا شب هم کله پاچه داریم. امشب هم میخوایم سیبیل هامون رو با دمبه چرب کنیم!
مشکلیه؟؟ بعضی وقتها فکر میکنم اگر در روستا زندگی میکردم، آیا نوع سلیقۀ خانواده
ام در غذا خوردن فرقی داشت؟؟

درباره سفر کربلامون هم اینو بگم که مامان گیر
داده که باید هرچیزی رو که میخوای ببری باید پاک باشه. من کفش اسپرتم را شستم!
کیفم را سیم و صابون کردم. مامان حتی از کش موهایم هم نگذشت و آنها را هم شستم. سه
روز است که فقط دارم میشورم و میسابم اما مامان راضی که نمیشه. میگه باید پاک
باشن…. دیروز بهش گفتم:  مگه نجسن که
باید پاک بشن؟؟؟گفت: با این طرز فکرت نمیدونم چطور داری میری زیارت و مث همیشه
تعدد رکورد در زیارت ائمه را به رخ ماکشید. مامان دیگر نمیتواند تعداد دفعات سفر
به مشهدش را بشمارد و همش به من میگوید: همین کارا رو کردی که با این سِنِت فقط ۹
بار رفتی مشهد!

با این اوصاف اگر بزودی دیدید که طبق گزارش یک
مادر  چرکولک ترین زائر امام حسین  را معرفی
کردند، زیاد تعجب نکنید. مامان دستی در اغراق کردن دارد!!

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

اندر احولات یک پخمولۀ آلزابمرگرفته!!!

 
این روزا یه اتفاقایی می افته که خودم هم به
خودم خنده ام میگیره. دیشب، طهورا بهم گفت که تازه از کربلا برگشته و توصیه کرد که
 سه روز،روزه بگیرم.هر چند دو روز مونده و
هرچند سحری نخوردم امروز رو روزه گرفتم.

صبح فکر کردم که ساعت هشته. اما بعد متوجه شدم
که ساعت ۱۲ و نیم هستش و اصلاً سحرخیز نبودم. نزدیکای ساعت دو، دیدم که در اتاق
مامان اینا، یه دونه از این کلوچه هایی که من خیلی دوس دارم، با یه آبمیوه پرتقال
داره چشمک  میزنه و من درحالیکه روزه بودم،
هاپولی اش کردم. اینجوری نگاه نکن، یادم رفته بود خب.

داشتم کم کم چیزای چمدانم رو میذاشتم که دیدم در
پستوی وسایلم، سه تا لواشک خوشمزه قایم کردم. دوتاش رو گذاشتم و تو چمدون و اون
یکی رو هم…. بله… بازم یاد رفت….

بازم که اینطوری نگاه کردی

مامان آمد و سراغ اون ساک صورتیه رو گرفت. ساک
صورتیه رو که درآوردم دیدم که توی جیبش پر از کاکائو از این خوشمزه هاس. و یکی اش
رو باز کردم و خوردم… لطف کن و دیگه اینطوری نگاه نکن…

داشتم فیلم نگاه میکردم که زنداداشم شربت آبلیمو
درست کرد و آورد برام… پاشدم که بخورم که مامان گفت:  «تو نمیتونی بخوری!» با گفتن این حرف مامان به
سرعت  به این فکر کرده ام که آیا گلودرد
دارم که مامان گفته آبلیمو نخور؟! آیا به صورت ناخودآگاه سرما خورده ام؟؟؟ و
همانطوری که تا حالا داشتی نگام میکردی، منم شروع کردم به مامان نگاه کردن! در یک
لحظۀ کوچک یادم آمد که بلــــــــــــــــه… من در روزه به سر میبرم. به مامان
گفتم:« نمیشد بهم نگی؟؟ میذاشتی بخورم و بعد میگفتی!!!»

**********************************************************************

پانوشت:

خیلی دوست دارم قبل از رفتن به کربلا، برم و
شهدای هویزه رو زیارت کنم. دقت کن: خیلی دوست دارم… دعا کنید که جور بشه. فقط
فردا رو وقت دارم. تا هویزه فقط نیم ساعت راهه…

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باشششششششششششششششش….


Normal
۰




false
false
false

EN-US
X-NONE
AR-SA













MicrosoftInternetExplorer4