اندر حکایت مسجد سهله

 راحتتون کنم. از
مسجد سهله هیچی نفهمیدم. قرار بود ساعت ۸:۳۰ دقیقه حرکت باشه که با نیومدن اتوبوس
به ساعت ۱۱ موکول شد. تمام این ساعات هم ما آویزون خیابون بودیم. یا پیاده
میرفتیم یا حمام آفتاب می گرفتیم!!!

وارد مسجد شدیم.
یه چندتایی نماز خواندیم. مث مسجد کوفه اعمال زیاد داشت. اما به گرد پاش هم
نمیرسید. میگن وقتی امام زمان بیاد، اینجا زندگی میکنه و مسجد سهله میشه خونش.
مسجد سهله خونۀ چندتا از پیامبران هم بوده.

یه جا مسجد فرش
بود. دوتا خادم نشسته بودن. ما رو که دیدن گفتن: «کیسه بردار» منظورشون این بود که
برای کفشامون کیسه برداریم. با چنان لهجۀ غلیظی ادا کردن که من فکر کردم دارن عربی
حرف میزنن. تو بگو فارسی بوده اما بیچاره 
یه خرده زبونش کج بوده!!!

از مسجد زدیم
بیرون. بازارش که شامل یه عده انسان و به تعداد هر کدام یک عدد گاری بود. مدیر
کاروان چنان افتاد دنبالمون که هیچی نخریدیم و تا کنار اتوبوس دویدیم.

بعد رفتیم کمیل
بن زیاد. به دلیل استرس زیادی که بر ما وارد شده بود، الان هیچی از کمیل بن زیاد
به یاد ندارم. فقط یادمه که دم درش چایی خوردیم.

نزدیکای اربعین
که میشه. در عراق ، در بین راه چادر میزنن تا مردم استراحت کنن. نذری میدن. هر چی
که فکر رو بکنی. از نون داغ گرفته تا چای و قهوه و فلافل و چلو خورش لوبیا و املت
و نچسفکو!!!

اگه یکی وسط
خیابون چایی بده به مردم، آیا به نظر شما شیر آبی برای شستن استکان هایش دارد؟؟؟
مسلماً ندارد. پس یک عدد کاسۀ بزرررررررررررررررررگ می گذارد  ور دستش و همه استکانها را با آب درون آن
میشوید. با آن وسواسی که من دارم  و از
آنجایی که من برای خودسازی به این سفر رفته بودم، بارها از آن چایی ها خوردم! و
فکر کنم الان ناقل بیماری HIV هستم!!!

ای خدا بازم خودت
هوای ما رو داشته باش…

حضور

امروز صبح بچه ها که رفته بودن اردو مشهد، برگشتن. زنگ زدم
به کلانتر که بریم راهپیمایی دیدم خیلی خسته است. با مامان اینا رفتم. همیشه مسیر
راهپیمایی از نادری بود و به حسینه اعظم ختم میشد. اما این بار به خاطر مترو،
خیاباون نادری تقریباً بسته اس و از فلکه ساعت بود تا حسینه ثارالله. از روی پل هم
رد شدیم. اولین بار که راهپیمایی از روی رودخونه رد میشد. خیلی با حال بود. از
آنجایی که ما خانوادگی عجول هستیم. وقتی رسیدیدم، نیم ساعت تا شروع راهپیمایی
مونده بود. یه خرده شعار دادیم و کم کم راه افتادیم. در بدو حرکت، مامان رو گم
کردم. به همین راحتی. خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی
شلوغ بود. انقدر از این پلاکارردها آورده بودن که چشممان هیچ جا را نمیدید.

 


پانوشت:

*دیگه
چیزی نمیگم که پست طولانی نشه. فقط اینو بگم که یکی از شعارها رو خیلی دوس دارم:

آمریکا   آمریکا   
تو با سلاح جنگی     ما با سلاح
ایمان     بجنگ تا بجنگیم

*یه سری هم به اینجا بزنید:      http://kashanhami.blogfa.com/post-1532.aspx  

ای خدا
بازم خودت هوای ما رو داشته باش…..


Normal
۰




false
false
false

EN-US
X-NONE
AR-SA













MicrosoftInternetExplorer4