قرار ملاقات (۲)

بازم. سلام.

خواستم چی بگم؟؟ آها یادم آمد. یه قرار ملاقات داشتم اما سه سوته تمام شد. و با یه آدم بامزه همراه شدم.

زمان :D روز صبح، ساعت۹ .     مکان: دانشگاه. علت این قرار مهم را هم باید آپ رو بخونید تا خودتون متوجه بشید.

بازم مثل همیشه، دیر از خواب بیدار شدم. ساعت ۷:۴۵ دقیقه بود. بازهم با سرعت نور آماده شدم. خواستم برم سر چهارراه که ماشین بگیرم. دیدم به به . دشت اول صبح. یه سایپا زده یه ۲۰۶ رو خط خطی کرده. اما خطش عمقی و بزرگ بود. دقیقا همون لحظه به این فکر افتادم که اینجا حتما بنویسمش. در همین فکر ها بودم که گفتم: «خدایا بهم رحم کن. دوست ندارم از بلاها سرم بیاد.»  آخه یه  پیکان زده بود دهن مهن یه پرایده رو پیاده کرده بود و خودش هم رفته بود توی میدون. ۳چرخش کاملا توی میدون بود و یه چرخش هم توی هوا. خورده بود به یه درخت با قدمت ۲۰۰۰۰۰۰سال و متوقف شده بود والا فکر کنم از حوض وسط پارک سر در می آورد.

باید شهریه دانشگاه رو در یک عدد بانک تجارت واریز می کردم. اولش فک کردم با تغییر ساعات کاری بانکها در ماه رمضان حتما بانکها هنوز شروع به کار نکردن اما دیدم که دم در بانک صادرات پیش خونمون نوشته شده: ساعات کاری ۸ الی ۱۲

الان ساعت ۸:۱۵ بود. تصمیم گرفتم تا بانک تجارت پیاده برم. خیلی دور نبود. یک کم رفتم. ویترین بعضی مغازه ها فکرمو از بانک دور کرده که یه لحظه به خودم آمدم و دیدم که انگار بانک رو رد کردم. ای دل غافل. از یه خانمه پرسیدم. او هم تایید کرد. پس عقب گرد. برگشتم. یک کم رفتم دیدم دوباره رسیدم سر چهاراه خودمون. از یه مغازه دار پرسیدم که بانک تجارت کجاست؟  گفت: ۳تا خیابون بالاتر. نمی  دونم چرا یاد پت و مت افتادم.  دوباره عقب گرد. رسیدم به بانک. یه قفل به عبارت ۱۱۵ کیلو گرم به در بانک آویزون بود. کلی تو ذوقم خورد. میخواستم ماشین بگیرم برم که دیدم یه خانمه وارد بانک شد. فک کردم که حتما کارمند بانکه. اما بعد دیدم که آقاهه آمدش بیرون. منم رفتم و پول رو واریز کردم و ….

ساعت ۹:۲۰رسیدم دانشگاه. دوستم رو دیدم. بعد از ۲ ماه خیلی بزرگ شده بود! مسئول امور مالی نیومده بود. ما هم  با اعتماد به نفسی در حد دانشجوی روشنفکر. قبضهامون رو گذاشتیم زیر کیبورد و دعا کردیم که نیوفتن از اونجا و امدیم. دوستم رفت و منم در راه برگشت اون یکی دوستم رو دیدم . بهش گفتم مسئول امور مالی نیومده و او هم عقب گرد زد. دوستم تازگی ها عقد کرده و دنبال یه مسائلی مث جهیزیه  است. الان  ساعت از ده گذشته بود. رفتیم یه چندتایی پاساژ رو به دنبال ظرف و ظروف خوشکل دور زدیم. بعد هم در بین حرفام. دوستم دستش آمد که من تصمیم دارم لب تاپ بخرم و منو برد پیش شوهرش  برای مشورت. یه مغازه کوچیک طبقه دوم و ته یه راهرو. باحال بود (مغازه رو میگم نه شوهرش رو، چقدر فکر بد میکنی!)  دوستم کلی سفارش کرد که مغازه و شوهرشو به بچه ها نشون ندم. من بهش گفتم که واسه کسی مفتی کار نمیکنم.  اما دوستم خیلی اصرار کرد.

……………………………………………………………………………….

ببخشید که طولانی شد.

اگه لب تاپ خریدم و خبرتون میکنم.

 

 

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش….