یک بیماری شایع در میان مادران

یه بیماری وجود داره که من اسمش رو بلد نیستم اما شاید “فرزندشیفتگی مزمن” یا “خودبزرگ بینی حاد” باشه. بیشتر بین مادران رواج داره. مامانه فکر میکنه بچه خودش از همه خوشکل تر، باهوش تر، باادب تر، شیرین زبون تر، تو دل بروتر و لایق بهترین هاست. خب با گذشت سالها این بیماری میتونه شدت پیدا کنه. ممکنه بچهه یک کم ظاهرش از بقیه بهتر باشه و یک کمی درس خون باشه. دیگه تمومه. یا بعدتر اگه یه رشته خوب تو دانشگاه دربیاد، مامانه پرواز میکنه. چون شخصا دچار خود بزرگ بینی هست، فکر میکنه که الان حتما خیلی نسبت به بقیه برتره که بچه اش فلان و بهمان شده.
حتما الان دارید خودتون یا اطرافیانتون رو رصد میکنید و حتماتر اینکه مثال هایی هم پیدا کردید.
کسانی رو میشناسم که با اقوام سرسنگین اند چون این حس خود برترپنداریشون انقدر زده بالا که در شأن خودشون نمیبینند که بخوان با خانم ایکس که مثلا پسرش دانشگاه درنیامده و حالا سربازه، بخواد نشست و برخواست کنه. کلا چون فکر میکنن بچه خوبی تحویل جامعه دادند، (دقت کن:فکر می کنند!)، بسیااااار به خود  می بالند.
خوبه که یه مادر خوبیهاش بچه اش رو ببینه اما نباید یه طوری بشه که احساس کنه بقیه بچه ها خنگن. یا برای اثبات اینکه بچه اش درسخونه، بچه رو تا خرخره ببنده به کلاس تقویتی و معلم خصوصی. آخر سر هم بچهه روش نمیشه معدلش رو به کسی بگه. بازم مثال بزنم؟ مثال: اونی که همه صداش میزنن خانم دکتر، مدیریت دولتی درمیاد، پیام نور، هزار کیلومتر از مرکز استان دورتر. مامانش هم هی بلند میشه و هی میشینه و میگه دخترم دولتی درس میخونه. اگه بدونی چقدر درسهاشون سخته! ولی دخترم همممممش معدل الفه…
همه این حرفا رو میزنه چون توهمات ذهنی خودش رو به زبون آورده و اطرافیان باور کرده اند و حالا نباید کم بیاره.

پانوشت:
این روزا واسه خودم دعا می کنم که به این بیماری مبتلا نشم. انتظار نداشته باشم که یه دختر مثل دختر شاه پریان بدنیا بیارم که از همین اولش شبها ساعت ۱۰ میخوابه و صبح ساعت ۸ بیدار میشه. یه بچه ای که اصلا مریض نمیشه و برا همه میخنده. هیچ کس را اذیت نمی کنه. اصلا بلد نیست گریه کنه و هیچ وقت هیچ کار اشتباهی ازش سر نمیزنه.
نه، من منتظر همچین بچه ای نیستم. اصلا همچین بچه ای وجود نداره. من باید خانوم کوچیک رو با همه خوبی ها و بدیهاش و شخصیت خاص و متفاوتش بپذیرم. اون کسیه که برای خودش صاحب نظره، حتی قبل از تولدش (مثال: هرموقع خودش بخواد دنیا میاد و نه هر موقع من بگم). خواسته هاش رو فریاد میزنه (گریه کردن برای شیر). اوامرش رو به رُخمون میکشه (گریه برای تعویض پوشک و گرفتن آروغ). هیچ کاری رو به میل ما انجام نمیده، حتی اگه التماس کنم، گریه سر بدهم و یا حتی داد بزنم. برای خودش اخلاق و رفتار داره، هرچند کوچیکه ولی دنیای بزرگی داره.
خدا خودش خانم کوچیک رو بهم داده و خودش هم کمک میکنه که…

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

12 دیدگاه برای «یک بیماری شایع در میان مادران»

  1. سلام
    یک خاطره برای صاحب نظر بودن بچه ها:
    مجلس خواستگاری دختر عمه بود، عمه اصرار به حضورم داشت.
    رفتم بحث سر مهریه بود و عددهای بالایی که رد و بدل می شد،
    خواستند تا من نظر بدم و با ۱۱۴ سکه ام موافقت کردند.
    بعد از رفتن خانواده داماد، در جمع خودمونی، گفتم من اگه برای دخترم خواستگار خوب بیاد، بند مهریه نیستم و شاید به ۱۴ سکه هم رضایت بدم.
    باور کنید جمله ام تموم نشده بود که دخترچهار ساله ام یه نگاه کرد و گفت ای بی ادب. :(

  2. سلام
    مستحبه قبل از تولد فرزند ، حقش رو ادا کنیم و نامی براش انتخاب کنیم.
    منتظر رونمایی اسم و ان شالله به زودی تصویرشان هستیم.

  3. جالب بود…جریانه اون مامان سوسکه و بچش ک داش از دیوار بالا میرف اومد تو ذهنم….شنیدیش که؟؟؟؟؟

  4. خداکنه هیچ مادری به مریضی”فرزند کم بینی” هم مبتلا نشه.ت. فایملمون هستن کسایی که دایم موفقیتای خیلی کوچیک بقیه رو توی سر بچه شون میزنن و دایم بهش میگن تو هیچی نمیشی….بارها فکر میکنم اینجور بچه ها واقعا به جایی میرسن؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.