کالسکه بچه

خانوم کوچیک تا همین اردیبهشت ماه در کالسکه می نشست و چون الباقی کودکان تا در کالسکه بود و کالسکه حرکت میکرد، صدایش در نمی آمد. بعد از آن نمی دانم چه شد که از کالسکه می ترسید. تا در کالسکه می گذاریمش گریه های آن چنانی سر می دهد و شروع به لرزیدن می کند.
خب ما هم گفتیم حیف است که این همه در مشهد طفل معصوم را بغل کنیم. با دو دلی کالسکه را هم با خود بردیم. (کالسکه عصایی است و حسابی جمع و جور و کوچک است.) یکی دوبار امتحان کردیم و بی فایده بود. زان پس تو هتل تمرین می کردیم. خانوم کوچیک رو توی کالسکه می گذاشتیم و هر ژانگولر بازی که به ذهن شما نمی رسد از خودمان درآوردیم تا آرام باشد و سرجایش بماند. اصلا روزهای اول حتا حاضر نبود به کالسکه دست هم بزند. بعد از چند روز تمرینات سخت و نفسگیر، به نظر می رسید که مقصود حاصل شده. کالسکه را برداشته و قصد بازار نمودیم. دم در هتل خانوم کوچیک را در کالسکه گذاشتیم و حتا در خیابان مشغول ژانگولر بازی شدیم. اما انگار آب در هاون کوبیده بودیم. بعد با یک عدد قیافه این شکلی :| منتظر شدیم و آقای همسر به هتل برگشت و کالسکه را سرجایش گذاشت  و بچه را کول کردیم و به خرید رفتیم. :|
ولی از تمرینات فارغ نشدیم. زهی خیال باطل! ما بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم (-B به تمرینات ادامه دادیم و یک شب هم به پارک نزدیک هتل رفتیم. اما تو روتون نگاه نمی کنم اگه فکر کرده باشید که بیشتر از یک دقیقه از کالسکه استفاده کردیم. در راه بازگشت از پارک، من کالسکه خالی را می آوردم و آقای همسر هم خانوم کوچیک را بغل کرده بود. که هیچ کداممان دست خالی و راحت و آسوده نباشیم :)

پانوشت:
جهت آشنایی بیشتر شما به اخلاق خانوم  کوچیک اضافه میکنم که علیامخدره با نشستن در روروئک، صندلی ماشین، کالسکه مخالف است. از پوشیدن هر نوع روسری، کلاه، گیره مو و هرچیزی که بر سر همایونی متصل باشد، امتناع می ورزد. البته میانه خوبی با خوردن آب، آبمیوه و شیر با شیشه شیر ندارد. از نظر علیامخدره لثه گیر و پستانک هم چیزهای مسخره ای هستند.

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

15 دیدگاه برای «کالسکه بچه»

  1. به خاله سندسش رفته :D
    این کارا بچه بازیه و چه انتظاری داری “خانوم کوچیک” به این جور کارا تن بده خب!! ۸)
    از طرف من خانوم کوچیک ِ با اقتدار رو ببوس :*

      1. خُب چون خاله هاش خاصند اسماشون هم خاصند :D
        کلن مامانا کارشون نگران بودن برا بچه هاشونه و تو هم دچار این اثرات مادر بودن شدی :چشمک

            1. با این تعریفایی که از خانوم کوچیکِ با اقتدار داشتی بهش نمیاد اهل این باشه که از خاله اش قاقا لی لی بخواد… :D
              هر وقت هوس کتاب و قصه و داستان کرد در خدمتم :مغرور
              به سوالات فلسفی اش هم میتونم جواب بدم ۸) :چشمک

  2. سلام
    قدر پدر و مادر را باید دانست و بوسه باران نمود دستشان را.
    چه سختی ها که بر ایشان نرساندیم.
    دیروز عکس پدر را نظاره می کردم
    چه پیر شده اند.
    موهای سفید بر سیاه غلبه کرده.
    مادر چه زود رنج شده اند.
    خستگی زمانه بر رخساره اش نمایان شده.
    پدرم، مادرم دوستتان دارم.

  3. سلام
    منم خاله جوهر… :)
    سندس که خوبه. البت شاید اسمم رو عوض کردم که خواهرزاده ام ناراحت نشه. البته اسم خودم خوبه ها… تو که می دونی؟!
    امیدوارم با بد اولیامخدره بتونی کنار بیای
    ببوس نرگس سادات گل رو…

  4. خاطرم هست اون زمان ها ک سنی ازم نگزشته بود مادرم و البته خواهربزرگترم همیشه و همیشه با خشونت مهربانانه ی خاصی!!! چنان موگیر ها و کش موهها را روی سرم می کوفتند! که خاطره ی خوشش ! هنوزگوشه ی ذهنم بایگانی شده!

    دهه شصتی های بی سر و صدایی بودیم!
    والللاااحح…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.