زمستان دلگیر

اغلب زمستان ها سرد و دلگیرند. زمستان های کودکی مان سردتر بودند. صبح های سردی که مچاله شده و زیر کاپشن های قرمز و صورتی مان به مدرسه می رفتیم و شالگردنها رو جلوی بینی مان می گرفتیم. من هنوزم آن پیرمرد سیگار فروش را بیاد دارم که هر روز در یک حلب ۱۷کیلویی روغن، تخته های جعبه های میوه را با نفت آتش می زد و من همیشه کمی کنارش می ایستادم تا دستانم کمتر یخ بزنند.
امسال زمستان خوزستان دیر آمد. یکی دو هفته ای هست که در حدی سرد شده که بخواهیم بخاری را روشن کنیم.    حتا در واتساپ پیامی دیدم: “زمستان کمتر ادای تابستون رو دربیار… کمی خودت باش”
زمستان شاید سرد نبود ولی عجیب دلگیر بود. پاییز هر چند به قول اخوان پادشاه فصل هاست اما من هنوزم و تا همیشه بهار را دوست دارم. بهار زیبا و سبز. بهار زیبای جنوب.

پانوشت:
یعنی متن رو یه طوری نوشتم که انگار در حالی میرفتم مدرسه که تا زانو توی برف بودم و از کوره راه ها عبور می کردم :D

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش…

7 دیدگاه برای «زمستان دلگیر»

  1. سلام رفیق
    یادش بخیر تمام برف ها، که دیگر تهران رنگش را هم ندید.
    برف هایی که یکی دوماه، ما را در خانه حبس می کرد و فقط مدرسه وتمام.
    ماشین دیگر از شیب کوچه نمی رفت بالا، موتور یخ می زد و روشن نمی شد. چقدر دعا و صلوات نذر می کردیم تا ماشین روشن شود و برویم مهمانی تا خانه مادربزرگ… گاهی ثمر می داد، گاهی هم نه… دمغ برمی گشتیم توی خانه…
    ولی
    چندسال پیش بود و دوران دانشجویی، یک روز بلند شدم، دیدم چه برفی اومده، دانشگاه ما هم بالا…
    یعنی اگه بدونی امتحانی رو که باید ۹ می رسیدم سر جلسه، ۹ ونیم رسیدیم… تا زانو تو برف بودم، اصلا نمی شد دوید. چقدر از راه رو پیاده رفتم. اصلا یک جا رسیدم، جایی که همیشه پر ماشین و آدم بود. یک دست خیابان برف نشسته بود، انگار اینجا برهوت است، نه پایتخت…
    امیدوارم دوباره پایتخت رنگ برف های ان سال ها را ببیند. ما راضی هستیم به تحمل سرمایش. :)
    ملتمس دعا

  2. همونی که تو پا نوشت نوشتی رو میخواستم برات بنویسم که خب خودت متوجه شدی… :D
    اصن من نمیدونم این چه وضعیه زمستون در آورده، صبحای زود که از خونه میزنم بیرون برم دانشگاه هوای کرج خیلی سرده و من کلی خودم رو میپوشونم بعد وقتی میرسم تهران، انگاری خدا بخاریهای تهران رو روشن کرده و مردم نگاه های عاقل اندر سفیه میکنن که یعنی چه خبره پالتو پوشیدی و شال گردن انداختی… نمیدونن که صبحای کرج سرده و سوز داره… :( (
    خلاصه زمستون هم زمستونای قدیم…

  3. راستی من این همه کامنت گذاشتم سلام کردم؟! :\\
    سلام میکنم خدمت پخمولۀ جان… خوبی؟ حال وبلاگت که یه مدتی به راه نبود و باز نمیشد! انشاالله حال خودت خوب باشه… راستی از حال نرگس سادات برام بگو؟ اون دکتره مگه چی گفته بود؟ هم تو اونجوری به گریه کردن افتادی هم ما قلبمون جابه جا شد و خلاصه منتظرم از حال نرگس سادات و خودت برام بگی.

  4. خدا رو شکر که خوبید و انشاالله همیشه خوب باشید و سلامت.
    عکسِ جدید نرگس سادات رو برام بفرست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.