بریم باغ وحش

image

دیشب خواب دیدم که با زینب اینا و زهرا اولی اینا و انسی اینا و‌فاطمه‌‌اینا رفتیم پارک.  که …

که ما مشغول حرف زدن و بودیم و‌ خوچحال و خیلی داشت بهمون خوش میگذشت …

که همسرم منو صدا زد و گفت: آرزو من با همسران دوستات حرف زدم، میگن بچه ها رو بببریم باغ وحش. بریم باهاشون؟
گفتم بریم :D

خلاصه سریع جمع کردیم.چون اهواز باغ وحش نداشت گفتیم بریم تهران یا مشهد.( از لحاظ پایه بودن!!!😎)

لوکیشن فرودگاه!!
همه اونجا بودیم و همچنان خوش میگذشت که دیدم مطهره (یکی از دوستای دانشگاهم) اونجا رو زمین حالت دست فروشی داره کتاب میفروشه. باهاش حرف زدم. گفت ارشد به درد هیچی نمیخورد، حتا سه تا سکه دانشگاه ازم گرفت تا انصراف دادم.

و چندتا دیگه از بچه ها دانشگاه رو دیدم و هی میگفتن اَخخخ و جیزه. ‌تو نمیخواد بری بخونی. هی تو دلم میگفتم نگاه! حالا همه شون ارشد خوندن، به من میگن نخون

من داشتم باهاشون حرف میزدم، زینب هی از تو صف کارت پرواز و اینا، با دست اشاره میداد بیا، الان کانتر رو میبندن. من دل نمی کندم!

زینب یه کالسکه گندهههههه هم همراهش بود. چادرش هم کج و کوله بود. (زینب ازت توقع نداشتم انقد شلخته باشی!)

حرف زدن من با دوستام انقد طول کشید که همه از کانتر رد شدن. منم سریع دویدم و رفتم، همسرم و‌نرگس هم رفته بودن. من‌و فاطمه‌سادات مونده بودیم.

کلی التماس آقاهه کردم. گفت الان پرواز میپره. دارن پله رو‌ بر میدارن…

خلاصه به زور و التماس، منو رد کردن. داشتن پله ی هواپیما رو جمع میکردن.‌پله‌اش حالت رولی جمع میشد، و مردمی که هنوز سوار نشدن، اون وسط داشتن له میشدن!!! من دویدم تا نزدیک باند و از دور هی میگفتم اقا شوهرم سوارشد، بذارید منم برم…

اقاهه گفت باشه. اشاره داد که پله رو جمع نکنید. پله رو خواستن برگردونن. حالت فنری یدفعه باز شد. مردم از بالا پرت شدن پایین، من خیلی شوک شدم

یه زنه ای لهیده شد! خون همه جا بود!

من رفتم سوار هواپیما شدم. همسرم اومد جلو در . گفت په چرا انقدر دیر اومدی.‌

هواپیما حالت ال داشت. صندلی نداشت. فرش انداخته بودن و پشتی کوچیک گذاشته بودن. باید می نشستیم کف هواپیما و  تکیه میدادیم به پشتی…

همسرم گفت انقد دیر اومدی که نزدیک دوستات جا گیرت نیومد. همینجا بشین.

فوق العاده حس بدی داشتم. افتضضضضض…

به همسر گفتم من اصلا دلم نمیخواد بریم.‌خیلی بده. حس میکنم هواپیما سقوط میکنه

گفت منم همین حس رو دارم

ایندفعه اومدیم دوتایی انقد التماس کردیم تا ما رو پیاده کنن. فاطمه (دوستم) هی میگفت: نه بمون با ما.‌پیاده نشو. خوش میگذره…

خلاصه ما رو‌از هواپیما شوت کردن بیرون و این خدمه هواپیما کلی فحشمون دادن که ما معطل شماها شدیم.

فاطمه هی میگفت: ما میریم باغ وحش عکس میگیریم، تو نیا!

بعدش دیگه بیدار شدم. 😐😐

4 دیدگاه برای «بریم باغ وحش»

  1. سلام
    تو دبیرستان معلمی داشتیم که تعبیرخواب می کرد. هر وقت از اینجور خواب ها تغریف می کردیم، در جواب می گفتند: این سریال ها تعبیر نداره! :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.